چو دشت از گیا گشت چون پرنیان
ببستند گردان توران میان
۱سپاهی بیامد ز ترکان و چین
هم از گرزداران خاور زمین
۲که آن را میان و کرانه نبود
همان بخت نوذر جوانه نبود
۳چو لشکر به نزدیک جیحون رسید
خبر نزد پور فریدون رسید
۴سپاه جهاندار بیرون شدند
ز کاخ همایون به هامون شدند
۵به راه دهستان نهادند روی
سپهدارشان قارن رزمجوی
۶شهنشاه نوذر پس پشت اوی
جهانی سراسر پر از گفت و گوی
۷چو لشکر به پیش دهستان رسید
تو گفتی که خورشید شد ناپدید
۸سراپردهٔ نوذر شهریار
کشیدند بر دشت پیش حصار
۹خود اندر دهستان نیاراست جنگ
برین بر نیامد زمانی درنگ
۱۰که افراسیاب اندر ایران زمین
دو سالار کرد از بزرگان گزین
۱۱شماساس و دیگر خزروان گرد
ز لشکر سواران بدیشان سپرد
۱۲ز جنگ آوران مرد چون سی هزار
برفتند شایستهٔ کارزار
۱۳سوی زابلستان نهادند روی
ز کینه به دستان نهادند روی
۱۴خبر شد که سام نریمان بمرد
همی دخمه سازد ورا زال گرد
۱۵ازان سخت شادان شد افراسیاب
بدید آنکه بخت اندر آمد به خواب
۱۶بیامد چو پیش دهستان رسید
برابر سراپردهای برکشید
۱۷سپه را که دانست کردن شمار!
برو چارصد بار بشمر هزار
۱۸بجوشید گفتی همه ریگ و شخ
بیابان سراسر چو مور و ملخ
۱۹ابا شاه نوذر صد و چل هزار
همانا که بودند جنگی سوار
۲۰به لشکر نگه کرد افراسیاب
هیونی برافگند هنگام خواب
۲۱یکی نامه بنوشت سوی پشنگ
که جستیم نیکی و آمد به چنگ
۲۲همه لشکر نوذر ار بشکریم
شکارند و در زیر پی بسپریم
۲۳دگر سام رفت از در شهریار
همانا نیاید بدین کارزار
۲۴ستودان همی سازدش زال زر
ندارد همی جنگ را پای و پر
۲۵مرا بیم ازو بُد به ایران زمین
چو او شد، ز ایران بجوییم کین!
۲۶همانا شماساس در نیمروز
نشستست با تاج گیتی فروز
۲۷به هنگام هر کار جستن نکوست
زدن رای با مرد هشیار و دوست
۲۸چو کاهل شود مرد هنگام کار
ازان پس نیابد چنان روزگار
۲۹هیون تکاور برآورد پر
بشد نزد سالار خورشید فر
۳۰