چو بشنید نوذر که قارن برفت
دمان از پسش روی بنهاد و تفت
۱همی تاخت کز روز بد بگذرد
سپهرش مگر زیر پی نسپرد
۲چو افراسیاب آگهی یافت زوی
که سوی بیابان نهادست روی
۳سپاه انجمن کرد و پویان برفت
چو شیر از پسش روی بنهاد و تفت
۴چو تنگ اندر آمد بر شهریار
همش تاختن دید و هم کارزار
۵بدان سان که آمد همی جست راه
که تا بر سر آرد سری بیکلاه
۶شب تیره تا شد بلند آفتاب
همی گشت با نوذر افراسیاب
۷ز گرد سواران جهان تار شد
سرانجام نوذر گرفتار شد
۸خود و نامداران هزار و دویست
تو گفتی کشان بر زمین جای نیست
۹بسی راه جستند و بگریختند
به دام بلا هم برآویختند
۱۰چنان لشکری را گرفته به بند
بیاورد با شهریار بلند
۱۱اگر با تو گردون نشیند به راز
هم از گردش او نیابی جواز
۱۲همو تاج و تخت بلندی دهد
همو تیرگی و نژندی دهد
۱۳به دشمن همی ماند و هم به دوست
گهی مغز یابی ازو گاه پوست
۱۴سرت گر بساید به ابر سیاه
سرانجام خاک است ازو جایگاه
۱۵وزان پس بفرمود افراسیاب
که از غار و کوه و بیابان و آب
۱۶بجویید تا قارن رزم زن
رهایی نیابد ازین انجمن
۱۷چو بشنید کاو پیش ازان رفته بود
ز کار شبستان برآشفته بود
۱۸غمی گشت ازان کار افراسیاب
ازو دور شد خورد و آرام و خواب
۱۹که قارن رها یافت از وی به جان
بران درد پیچید و شد بدگمان
۲۰چنین گفت با ویسهٔ نامور
که دل سخت گردان به مرگ پسر
۲۱که چون قارن کاوه جنگ آورد
پلنگ از شتابش درنگ آورد
۲۲ترا رفت باید ببسته کمر
یکی لشکری ساخته پرهنر
۲۳