چو پیروز شد سوی ایران کشید
بر شهریار دلیران کشید
۱به روز چهارم به آموی شد
ندیدی زنی کو جهانجوی شد
۲به آموی یک چند بنشست و بود
به دلش اندرون داوریها فزود
۳یکی نامه سوی برادر بدرد
نوشت و ز هر کارش آگاه کرد
۴نخستین سخن گفت بهرام گرد
به تیمار و درد برادر بمرد
۵تو را و مرا مزد بسیار باد
روان وی از ما بیآزار باد
۶دگر گفت با شهریار بلند
بگوی آنچ از من شنیدی ز پند
۷پس ما بیامد سپاهی گران
همه نامداران جنگاوران
۸برآن گونه برگاشتمشان ز رزم
که نه رزم بینند زان پس نه بزم
۹بسی نامور مهتران با منند
نبادی که آید بریشان گزند
۱۰نشستم به آموی تا پاسخم
بیارد مگر اختر فرخم
۱۱