ازآن پس به آرام بنشست شاه
چو برخاست بهرام جنگی ز راه
۱ندید از بزرگان کسی کینه جوی
که با او بروی اندر آورد روی
۲به دستور پاکیزه یک روز گفت
که اندیشه تا کی بود در نهفت
۳کشندهٔ پدر هر زمان پیش من
همیبگذرد چون بود خویش من
۴چوروشن روانم پر از خون بود
همی پادشاهی کنم چون بود
۵نهادند خوان و می چند خورد
هم آن روز بندوی رابند کرد
۶ازان پس چنین گفت با رهنما
که او را هماکنون ببردست وپا
۷بریدند هم در زمان او بمرد
پر از خون روانش به خسرو سپرد
۸