دوات و قلم خواست ناباک زن
ز هرگونه انداخت با رای زن
۱یکی نامه بنوشت نزدیک شاه
ز بدخواه وز مردم نیک خواه
۲سر نامه کرد آفرین از نخست
بر آنکس که او کینه از دل بشست
۳دگر گفت کاری که فرمود شاه
بر آمد بکام دل نیک خواه
۴پراگنده گشت آن سپاه سترگ
به بخت جهاندار شاه بزرگ
۵ازین پس کنون تا چه فرمان دهی
چه آویزی از گوشوار رهی
۶چو آن نامه نزدیک خسرو رسید
از آن زن ورا شادی نو رسید
۷فرستادهای خواست شیرین سخن
که داند همه داستان کهن
۸یکی نامه برسان ارژنگ چین
نوشتند و کردند چند آفرین
۹گرانمایه زن را به درگاه خواند
به نامه ورا افسر ماه خواند
۱۰فرستاده آمد بر زن چوگرد
سخنهای خسرو بدو یادکرد
۱۱زن شیر زان نامهٔ شهریار
چو رخشنده گل شد به وقت بهار
۱۲سپه را به در خواند و روزی بداد
چو شد روز روشن بنه برنهاد
۱۳چو آمد به نزدیکی شهریار
سپاهی پذیره شدش بیشمار
۱۴ز ره چون بدرگاه شد بار یافت
دل تاجور پر ز تیمار یافت
۱۵بیاورد زان پس نثاری گران
هر آنکس که بودند با اوسران
۱۶همان گنج و آن خواسته پیش برد
یکایک به گنجور اوبرشمرد
۱۷ز دینار وز گوهر شاهوار
کس آن را ندانست کردن شمار
۱۸ز دیبای زر بفت و تاج و کمر
همان تخت زرین و زرین سپر
۱۹نگه کرد خسرو بران زاد سرو
به رخ چون بهار و به رفتن تذرو
۲۰به رخساره روز و به گیسو چو شب
همی در بارد تو گویی ز لب
۲۱ورا در شبستان فرستاد شاه
ز هر کس فزون شد و را پایگاه
۲۲فرستاد نزد برادرش کس
همان نزد دستور فریادرس
۲۳بر آیین آن دین مر او رابخواست
بپذرفت با جان همیداشت راست
۲۴بیارانش بر خلعت افگند نیز
درم داد و دینار و هرگونه چیز
۲۵