خجسته سیامک یکی پور داشت
که نزد نیا جاه دستور داشت
۱گرانمایه را نام هوشنگ بود
تو گفتی همه هوش و فرهنگ بود
۲به نزد نیا یادگار پدر
نیا پروریده مر او را به بر
۳نیایش به جای پسر داشتی
جز او بر کسی چشم نگماشتی
۴چو بنهاد دل کینه و جنگ را
بخواند آن گرانمایه هوشنگ را
۵همه گفتنیها بدو بازگفت
همه رازها بر گشاد از نهفت
۶که من لشکری کرد خواهم همی
خروشی برآورد خواهم همی
۷تو را بود باید همی پیشرو
که من رفتنیام تو سالار نو
۸پری و پلنگ انجمن کرد و شیر
ز درّندگان گرگ و ببر دلیر
۹سپاهی دد و دام و مرغ و پری
سپهدار پرکین و کنداوری
۱۰پس پشت لشکر کیومرث شاه
نبیره به پیش اندرون با سپاه
۱۱بیامد سیه دیو با ترس و باک
همی بآسمان بر پراگند خاک
۱۲ز هرّای درّندگان چنگ دیو
شده سست از خشم کیهان خدیو
۱۳به هم برشکستند هر دو گروه
شدند از دد و دام دیوان ستوه
۱۴بیازید هوشنگ چون شیر چنگ
جهان کرد بر دیو نستوه تنگ
۱۵کشیدش سراپای یکسر دوال
سپهبد برید آن سر بیهمال
۱۶به پای اندر افگند و بسپرد خوار
دریده بر او چرم و برگشته کار
۱۷چو آمد مر آن کینه را خواستار
سرآمد کیومرث را روزگار
۱۸برفت و جهان مردری ماند ازوی
نگر تا که را نزد او آبروی
۱۹جهان فریبنده را گرد کرد
ره سود بنمود و خود مایه خْوَرد
۲۰جهان سر به سر چو فسانست و بس
نماند بد و نیک بر هیچکس
۲۱