همی بود شاپور با داد و رای
بلنداختر و تخت شاهی به جای
۱چو سی سال بگذشت بر سر دو ماه
پراگنده شد فر و اورنگ شاه
۲بفرمود تا رفت پیش اورمزد
بدو گفت کای چون گل اندر فرزد
۳تو بیدار باش و جهاندار باش
جهاندیدگان را خریدار باش
۴نگر تا به شاهی ندارد امید
بخوان روز و شب دفتر جمشید
۵بجز داد و خوبی مکن در جهان
پناه کهان باش و فر مهان
۶به دینار کم ناز و بخشنده باش
همان دادده باش و فرخنده باش
۷مزن بر کمآزار بانگ بلند
چو خواهی که بختت بود یارمند
۸همه پند من سربسر یادگیر
چنان هم که من دارم از اردشیر
۹بگفت این و رنگ رخش زرد گشت
دل مرد برنا پر از درد گشت
۱۰چه سازی همی زین سرای سپنج
چه نازی به نام و چه نازی به گنج
۱۱ترا تنگ تابوت بهرست و بس
خورد گنج تو ناسزاوار کس
۱۲نگیرد ز تو یاد فرزند تو
نه نزدیک خویشان و پیوند تو
۱۳ز میراث دشنام باشدت بهر
همه زهر شد پاسخ پایزهر
۱۴به یزدان گرای و سخن زو فزای
که اویست روزی ده و رهنمای
۱۵درود تو بر گور پیغمبرش
که صلوات تاجست بر منبرش
۱۶