چو نزدیک شهر سمنگان رسید
خبر زو بشاه و بزرگان رسید
۱که آمد پیاده گو تاجبخش
به نخچیرگه زو رمیدست رخش
۲پذیره شدندش بزرگان و شاه
کسی کاو بسر بر نهادی کلاه
۳بدو گفت شاه سمنگان چه بود
که یارست با تو نبرد آزمود
۴درین شهر ما نیکخواه توایم
ستاده بفرمان و راه توایم
۵تن و خواسته زیر فرمان تست
سر ارجمندان و جان آن تست
۶چو رستم به گفتار او بنگرید
ز بدها گمانیش کوتاه دید
۷بدو گفت رخشم بدین مرغزار
ز من دور شد بیلگام و فسار
۸کنون تا سمنگان نشان پی است
وز آنجا کجا جویبار و نی است
۹ترا باشد ار بازجویی سپاس
بباشم بپاداش نیکی شناس
۱۰گر ایدون که ماند ز من ناپدید
سران را بسی سر بباید برید
۱۱بدو گفت شاه ای سزاوار مرد
نیارد کسی با تو این کار کرد
۱۲تو مهمان من باش و تندی مکن
به کام تو گردد سراسر سخن
۱۳یک امشب به می شاد داریم دل
وز اندیشه آزاد داریم دل
۱۴نماند پی رخش فرخ نهان
چنان بارهٔ نامدار جهان
۱۵تهمتن به گفتار او شاد شد
روانش ز اندیشه آزاد شد
۱۶سزا دید رفتن سوی خان او
شد از مژده دلشاد مهمان او
۱۷سپهبد بدو داد در کاخ جای
همی بود در پیش او بر به پای
۱۸ز شهر و ز لشکر مهانرا بخواند
سزاوار با او به شادی نشاند
۱۹گسارندهٔ باده آورد ساز
سیه چشم و گلرخ بتان طراز
۲۰نشستند با رودسازان به هم
بدان تا تهمتن نباشد دژم
۲۱چو شد مست و هنگام خواب آمدش
همی از نشستن شتاب آمدش
۲۲سزاوار او جای آرام و خواب
بیاراست و بنهاد مشک و گلاب
۲۳