بسی برنیامد برین روزگار
که شد مردم لشکری شش هزار
۱فرستاد شاپور کارآگهان
سوی طیسفون کاردیده مهان
۲بدان تا ز قیصر دهند آگهی
ازان برز درگاه با فرهی
۳برفتند کارآگهان ناگهان
نهفته بجستند کار جهان
۴بدیدند هرگونه بازآمدند
بر شاه گردنفراز آمدند
۵که قیصر ز می خوردن و از شکار
همی هیچ نندیشد از کارزار
۶سپاهش پراگنده از هر سوی
به تاراج کردن به هر پهلوی
۷نه روزش طلایه نه شب پاسبان
سپاهش همه چون رمه بیشبان
۸نبیند همی دشمن از هیچ روی
پسند آمدش زیستن برزوی
۹چو شاپور بشنید زان شاد شد
همه رنجها بر دلش باد شد
۱۰گزین کرد ز ایرانیان سه هزار
زرهدار و برگستوان ور سوار
۱۱شب تیره جوشن به بر در کشید
سپه را سوی طیسفون برکشید
۱۲به تیره شبان تیز بشتافتی
چو روشن شدی روی برتافتی
۱۳همی راندی در بیابان و کوه
بران راه بیراه خود با گروه
۱۴فزون از دو فرسنگ پیش سپاه
همی دیدهبان بود بیراه و راه
۱۵چنین تا به نزدیکی طیسفون
طلایه همی راند پیش اندرون
۱۶به لشکر گه آمد گذشته دو پاس
ز قیصر نبودش به دل در هراس
۱۷ازان مرز بشنید آواز کوس
غو پاسبانان چو بانگ خروس
۱۸پر از خیمه یک دشت و خرگاه بود
ازان تاختن خود که آگاه بود
۱۹ز می مست قیصر به پردهسرای
ز لشکر نبود اندران مرز جای
۲۰چو گیتی چنان دید شاپور گرد
عنان کیی بارگی را سپرد
۲۱سپه را به لشکرگه اندر کشید
بزد دست و گرز گران برکشید
۲۲به ابر اندر آمد دم کرنای
جرنگیدن گرز و هندی درای
۲۳دهاده برآمد ز هر پهلوی
چکاچاک برخاست از هر سوی
۲۴تو گفتی همی آسمان بترکید
ز خورشید خون بر هوا برچکید
۲۵درفشیدن کاویانی درفش
شب تیره و تیغهای بنفش
۲۶تو گفتی هوا تیغ بارد همی
جهان یکسره میغ دارد همی
۲۷ز گرد سپه کوه شد ناپدید
ستاره همی دامن اندرکشید
۲۸سراپردهٔ قیصر بیهنر
همی کرد شاپور زیر و زبر
۲۹به هر گوشهای آتش اندر زدند
همی آسمان بر زمین بر زدند
۳۰سرانجام قیصر گرفتار شد
وزو اختر نیک بیزار شد
۳۱وزان خیمهها نامداران اوی
دلیر و گزیده سواران اوی
۳۲گرفتند بسیار و کردند بند
چنین است کردار چرخ بلند
۳۳گهی زو فراز آید و گه نشیب
گهی شادمانی و گاهی نهیب
۳۴بیآزاری و مردمی بهترست
کرا کردگار جهان یاورست
۳۵