چو پالیزبان گفت و موبد شنید
به روشن روان مرد دانا بدید
۱که آن شیردل مرد جز شاه نیست
همان چهر او جز در گاه نیست
۲فرستادهای جست روشنروان
فرستاد موبد بر پهلوان
۳که پیدا شد آن فر شاپور شاه
تو از هر سوی انجمن کن سپاه
۴فرستادهٔ موبد آمد دوان
ز جایی که بد تا در پهلوان
۵بگفت آنک در باغ شادی و بخت
شکفته شد آن خسروانی درخت
۶سپهبد ز گفتار او گشت شاد
دلش پر ز کین گشت و لب پر ز باد
۷به دادار گفت ای جهاندار راست
پرستش کنی جز ترا ناسزاست
۸که دانست هرگز که شاپور شاه
ببیند سپه نیز و او را سپاه
۹سپاس از تو ای دادگر یک خدای
جهاندار و بر نیکویی رهنمای
۱۰چو شب برکشید آن درفش سیاه
ستاره پدید آمد از گرد ماه
۱۱فراز آمد از هر سوی لشکری
به جایی که بد در جهان مهتری
۱۲سوی سورستان سربرافراختند
یگان و دوگانه همی تاختند
۱۳به درگاه پالیزبان آمدند
به شادی بر میزبان آمدند
۱۴چو لشکر شد آسوده بر درسرای
به نزدیک شاه آمد آن پاکرای
۱۵به شاه جهان گفت پس میزبان
خجستست بر ماه پالیزبان
۱۶سپاه انجمن شد بدین درسرای
نگه کن کنون تا چه آیدت رای
۱۷بفرمود تا برگشادند راه
اگر چه فرومایه بد جایگاه
۱۸چو رفتند نزدیک آن نامجوی
یکایک نهادند بر خاک روی
۱۹مهان را همه شاه در بر گرفت
ز بدها خروشیدن اندر گرفت
۲۰بگفت آنک از چرم خر دیده بود
سخنهای قیصر که بشنیده بود
۲۱هم آزادی آن بت خوبچهر
بگفت آنچ او کرد پیدا ز مهر
۲۲کزو یافتم جان و از کردگار
که فرخنده بادا برو روزگار
۲۳وگر شهریاری و فرخندهای
بود بندهٔ پرهنر بندهای
۲۴منم بنده این مهربان بنده را
گشادهدل و نازپرورده را
۲۵ز هر سو که اکنون سپاه منست
وگر پادشاهی و راه منست
۲۶همه کس فرستید و آگه کنید
طلایه پراگنده بر ره کنید
۲۷ببندید ویژه ره طیسفون
نباید که آگاهی آید برون
۲۸چو قیصر بیابد ز ما آگهی
که بیدار شد فر شاهنشهی
۲۹بیاید سپاه مرا برکند
دل و پشت ایرانیان بشکند
۳۰کنون ما نداریم پایاب اوی
نه پیچیم با بخت شاداب اوی
۳۱چو موبد بیاید بیارد سپاه
ز لشکر ببندیم بر پشه راه
۳۲بسازیم و آرایشی نو کنیم
نهانی مگر باغ بیخو کنیم
۳۳بباید به هر گوشهای دیدهبان
طلایه به روز و به شب پاسبان
۳۴ازان پس نمانیم از رومیان
کسی خسپد ایمن گشادهمیان
۳۵