گر زلف پریشانت در دست صبا افتد
هر جا که دلی باشد در دام بلا افتد
۱ما کشتی صبر خود در بحر غم افکندیم
تا آخر از این طوفان هر تخته کجا افتد
۲هر کس به تمنائی فال از رخ او گیرد
بر تخته فیروزی تا قرعه کرا افتد
۳گر زلف سیاهت را من مشک ختا گفتم
در تاب مشو جانا در گفته خطا افتد
۴آخر چه زیان افتد سلطان ممالک را
کو را نظری روزی بر حال گدا افتد
۵آن باده که دلها را از غم دهد آزادی
پر خون جگر گردد چون دور به ما افتد
۶احوال دل حافظ از دست غم هجران
چون عاشق سرگردان کز دوست جدا افتد
۷