عشقت نه سرسریست که از دل به در شود
مهرت نه عارضیست که جای دگر شود
۱عشق تو در درونم و مهر تو در دلم
با شیر اندر آمد و با جان به در شود
۲دردیست درد عشق که اندر علاج آن
هرچند سعی بیش نمایی بَتَر شود
۳اینک یکی منم که در این شهر هر شبی
فریاد من ز ذَروهٔ افلاک بر شود
۴با آنکه گر سرشک فشانم به زندهرود
کشت عراق جمله به یک روز تر شود
۵روزی به خرج غم نکند اشک من وفا
گر دستگیر دیده نه خون جگر شود
۶تلخ است پاسخ تو ولیکن مرا چه غم
با دست، بگذرد به لبانت شکر شود
۷مِنَّت خدایْ را که دل من نه زلف توست
تا هر نفس به بادی زیر و زبر شود
۸نتوان شناخت موی میانت ز موی زلف
گاهی که همچو حلقه به گردت کمر شود
۹یاد لب تو گر برود بر زبان کلک
گردد مدام شهد و قلم نیشکر شود
۱۰گل مشک ریز باشد اگر بوی زلف تو
یک شب به لطف همره باد سحر شود
۱۱دی در میان زلف بدیدم رخ نگار
بر هیئتی که عقده محیط قمر شود
۱۲گفتم که ابتدا کنم از بوسه؟ گفت نه
بگذار تا که ماه ز عقرب به در شود
۱۳گفتم که چند گونه به پیشت بیان کنم
گر میل خاطر تو به فضل و هنر شود
۱۴گفت این چه عادت است که هرروز تا به شب
از هرزه گفتن تو مرا درد سر شود
۱۵فضل و هنر به تحفهٔ معشوق میبری
خود مرد کی بود که بدین گونه خر شود
۱۶زر باشد آنکه کار تو چون زر کند ولی
این هم به طالع تو همانا اگر شود
۱۷احوال بینوایی بنده بر این نسق
چندان بود که صدر جهان را خبر شود
۱۸جان جهان جهانِ کرم میر عزّ دین
کز بندگیش کار فلک معتبر شود
۱۹