جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس
بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس
۱ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست
جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس
۲خواهی که روشنت شود اسرار درد عشق
از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس
۳من ذوق سوز عشق تو دانم نه مدعی
آنکس که با تو گفت که درویش را مپرس
۴هیچ آگهی ز عالم درویشیش نبود
آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس
۵از دلقپوش صومعه نقد طلب مجوی
یعنی ز مفلسان سخن کیمیا مپرس
۶در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس
۷ما قصهٔ سکندر و دارا نخواندهایم
از ما به جز حکایت مهر و وفا مپرس
۸حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی
دریاب نقد وقت و ز چون و چرا مپرس
۹