به جد و جهد چو کاری نمیرود از پیش
به کردگار رها کرده به مصالح خویش
۱به پادشاهی عالم فرو نیارد سر
اگر ز سِرِّ قناعت خبر شود درویش
۲بنوش باده که قَسّام صُنع قسمت کرد
در آفرینش از انواعِ نوشدارو نیش
۳ز سنگ تفرقه خواهی که منحنی نشوی
مشو بسان ترازو تو در پی کم و بیش
۴ریا حلال شمارند و جام باده حرام
زهی طریقت و ملت زهی شریعت و کیش
۵ریای زاهد سالوس جان من فرسود
قدح بیار و بنه مرهمی بر این دل ریش
۶به دلربائی اگر خود سرآمدی چه عجب
که نور حُسن تو بود از اساس عالم پیش
۷دهان نیک تو دلخواه جان حافظ شد
به جان بُوَد خطرم زین دل محالاندیش
۸