شد عرصهٔ زمین چو بساط ارم جوان
از پرتو سعادت شاه جهانستان
۱خاقان شرق و غرب که در شرق و غرب، اوست
صاحبقران خسرو و شاه خدایگان
۲خورشید ملکپرور و سلطان دادگر
دارای دادگستر و کسرای کینشان
۳سلطاننشان عرصهٔ اقلیم سلطنت
بالانشین مسند ایوان لامکان
۴اعظم جلال دولت و دین آنکه رفعتش
دارد همیشه توسن ایام زیر ران
۵دارای دهر شاه شجاع آفتاب ملک
خاقان کامگار و شهنشاه نوجوان
۶ماهی که شد به طلعتش افروخته زمین
شاهی که شد به همّتش افراخته زمان
۷سیمرغ وهم را نبود قوّت عروج
آنجا که بازِ همّت او سازد آشیان
۸گر در خیال چرخ فتد عکس تیغ او
از یکدگر جدا شود اجزای توأمان
۹حکمش روان چو باد در اطراف بر و بحر
مهرش نهان چو روح در اعضای انس و جان
۱۰ای صورت تو ملک جمال و جمال ملک
وی طلعت تو جان جهان و جهان جان
۱۱تخت تو رشک مسند جمشید و کیقباد
تاج تو غبن افسر دارا و اردوان
۱۲تو آفتاب ملکی و هر جا که میروی
چون سایه از قفای تو دولت بود دوان
۱۳ارکان نپرورد چو تو گوهر به هیچ قرن
گردون نیاورد چو تو اختر به صد قران
۱۴بیطلعت تو جان نگراید به کالبد
بینعمت تو مغز نبندد در استخوان
۱۵هر دانشی که در دل دفتر نیامدهست
دارد چو آب خامهٔ تو بر سر زبان
۱۶دست تو را به ابر که یارد شبیه کرد؟
چون بدره بدره این دهد و قطره قطره آن
۱۷با پایهٔ جلال تو افلاک پایمال
وز دست بحر جود تو در دهر داستان
۱۸بر چرخ علم ماهی و بر فرق ملک تاج
شرع از تو در حمایت و دین از تو در امان
۱۹ای خسرو منیع جناب رفیع قدر
وی داور عظیم مثال رفیع شان
۲۰علم از تو در حمایت و عقل از تو با شکوه
در چشم فضل نوری و در جسم ملک جان
۲۱ای آفتاب ملک که در جنب همّتت
چون ذرهٔ حقیر بود گنج شایگان
۲۲در جنب بحر جود تو از ذره کمتر است
صد گنج شایگان که ببخشی به رایگان
۲۳عصمت نهفته رخ به سراپردهات مقیم
دولت گشادهرخت بقا زیر کندلان
۲۴گردون برای خیمه خورشید فلکهات
از کوه و ابر ساخته پازیر و سایهبان
۲۵وین اطلس مقرنس زردوز زرنگار
چتری بلند بر سر خرگاه خویش دان
۲۶بعد از کیان به ملک سلیمان نداد کس
این ساز و این خزینه و این لشکر گران
۲۷بودی درون گلشن و از پردلان تو
در هند بود غلغل و در زنگ بُد فغان
۲۸در دشت روم خیمه زدی و غریو کوس
از دشت روم رفت به صحرای سیستان
۲۹تا قصر زرد تاختی و لرزه اوفتاد
در قصرهای قیصر و در خانهای خان
۳۰آن کیست کاو به مُلک کند با تو همسری؟
از مصر تا به روم و ز چین تا به قیروان؟
۳۱سال دگر ز قیصرت از روم باج سر
وز چینت آورند به درگه خراج جان
۳۲تو شاکری ز خالق و خلق از تو شاکرند
تو شادمان به دولت و ملک از تو شادمان
۳۳اینک به طرف گلشن و بستان همیروی
با بندگان، سمند سعادت به زیر ران
۳۴ای ملهمی که در صف کروبیان قدس
فیضی رسد به خاطر پاکت زمان زمان
۳۵ای آشکار پیش دلت هر چه کردگار
دارد همی به پردهٔ غیب اندرون نهان
۳۶داده فلک عنانِ ارادت به دست تو
یعنی که مرکبم به مراد خودم بران
۳۷گر کوششیت افتد، پر دادهام به تیر
ور بخششیت باید، زر دادهام به کان
۳۸خصمت کجاست؟ در کف پای خودش فکن
یار تو کیست؟ بر سر چشم منش نشان
۳۹هم کام من به خدمت تو گشته منتظم
هم نام من به مدحت تو گشته جاودان
۴۰