کارم ز دور چرخ به سامان نمیرسد
خون شد دلم ز درد، به درمان نمیرسد
۱با خاک ره ز روی مذلت برابرم
آب رخم همیرود و نان نمیرسد
۲پیپارهای نمیکنم از هیچ استخوان
تا صدهزار زخم به دندان نمیرسد
۳سیرم ز جان خود به سر راستان ولی
بیچاره را چه چاره چو فرمان نمیرسد
۴از آرزوست گشته گرانبار غم دلم
آوخ که آرزوی من ارزان نمیرسد
۵یعقوب را دو دیده ز حسرت سپید گشت
وآوازهای ز مصر به کنعان نمیرسد
۶از حشمت اهل جهل به کیوان رسیدهاند
جز آه اهل فضل به کیوان نمیرسد
۷از دستبرد جور زمان اهل فضل را
این غصه بس که دست سوی جان نمی رسد
۸حافظ صبور باش که در راه عاشقی
هر کس که جان نداد به جانان نمیرسد
۹