در هر هوا که جز برق اندر طلب نباشد
گر خرمنی بسوزد چندان عجب نباشد
۱مرغی که با غم دل شد الفتیش حاصل
بر شاخسار عمرش برگ طرب نباشد
۲در کارخانهٔ عشق ازکفر ناگزیر است
آتش که را بسوزد گر بولهب نباشد
۳در کیش جانفروشان فضل و شرف به رندیست
اینجا نسب نگنجد آنجا حسب نباشد
۴در محفلی که خورشید اندر شمار ذرهست
خود را بزرگ دیدن شرط ادب نباشد
۵می خور که عمر سرمد گر درجهان توان یافت
جز بادهٔ بهشتی هیچش سبب نباشد
۶حافظ وصال جانان با چون تو تنگدستی
روزی شود که با آن پیوند شب نباشد
۷