چون در جهان خوبی امروز کامکاری
شاید که عاشقان را کامی ز لب بر آری
۱با عاشقان بیدل تا چند ناز و عشوه
بر بیدلان مسکین تا کی جفا و خواری
۲تا چند همچو چشمت در عین ناتوانی
تا چند همچو زلفت در تاب و بی قراری
۳دردی که از تو دارم جوری که از تو بینم
گر شمهای بدانی دانم که رحمت آری
۴اسباب عاشقی را بسیار مایه باید
دلهای همچو آتش چشمان رود باری
۵در هجر مانده بودم باد صبا رسانید
از بوستان وصلت بوی امیدواری
۶گرچه به بوی وصلت در حشر زنده گردم
سر بر نیارم از خاک از روی شرمساری
۷از بادهٔ وصالت گر جرعهای بنوشم
تا زندهام نورزم آیین هوشیاری
۸ما بندهایم و عاجز تو حاکمی و قادر
گر میکشی به زورم ور میکشی به زاری
۹آخر ترحمی کن بر حال زار حافظ
تا چند ناامیدی تا چند خاکساری
۱۰