ای از فروغ رویت روشن چراغ دیده
خوشتر ز چشم مستت چشم جهان ندیده
۱همچون تو نازنینی سر تا قدم لطافت
گیتی نشان نداده ایزد نیافریده
۲هر زاهدی که دیده یاقوت جان فزایش
سجاده ترک کرده پیمانه در کشیده
۳بر چهره بخت نیکت تعویذ چشم زخم است
هر دم و ان یکادی ز اخلاص بردمیده
۴بر قصد خون عشاق ابرو و چشم شوخش
گاه این کمین گشاده گاه آن کمان کشیده
۵تا کی کبوتر دل باشد چو مرغ بسمل
از زخم ناوک تو در خاک و خون تپیده
۶از سوز سینه هر دم دودم به سر درآید
چون عود چند باشم در آتش رمیده
۷گر زآنک رام گردد بخت رمیده با من
هم زان دهن برآرم کام دل رمیده
۸میلی اگر ندارد با عارض تو ابرو
پیوسته از چه باشد چون قد من خمیده
۹گر بر لبم نهی لب یابم حیات باقی
آن دم که جان شیرین باشد به لب رسیده
۱۰تا کی فرو گذاری چون زلف خود دلم را
سرگشته و پریشان ای نور هر دودیده
۱۱در پای خار هجران افتاده در کشاکش
وز گلبن وصالت هرگز گلی نچیده
۱۲گر دست من نگیری با خواجه بازگویم
کز عاشقان بیدل دل می برد دو دیده
۱۳ما را بضاعت این است گر در مذاقت افتد
درهای شعر حافظ بنویس بر جریده
۱۴