ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی
هزار نکته در این کار هست تا دانی
۱بجز شکردهنی مایههاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی
۲هزار سلطنت دلبری بدان نرسد
که در دلی به هنر خویش را بگنجانی
۳چه گردها که برانگیختی ز هستی من
مباد خسته سمندت که تیز میرانی
۴به همنشینی رندان سری فرود آور
که گنجهاست در این بیسری و سامانی
۵بیار بادهٔ رنگین که یک حکایت راست
بگویم و نکنم رخنه در مسلمانی
۶به خاک پای صبوحیکنان که تا من مست
ستاده بر در میخانهام به دربانی
۷به هیچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم
که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی
۸به نام طرهٔ دلبند خویش خیری کن
که تا خداش نگه دارد از پریشانی
۹مگیر چشم عنایت ز حال حافظ باز
وگرنه حال بگویم به آصف ثانی
۱۰وزیر شاهنشان خواجهٔ زمین و زمان
که خرم است بدو حال انسی و جانی
۱۱قوام دولت دنیی محمد بن علی
که میدرخشدش از چهره فر یزدانی
۱۲زهی حمیده خصالی که گاه فکر صواب
تو را رسد که کنی دعوی جهانبانی
۱۳طراز دولت باقی تو را همیزیبد
که همّتت نبُرد نام ِ عالم فانی
۱۴اگر نه گنج عطای تو دستگیر شود
همه بسیط زمین رو نهد به ویرانی
۱۵تو را که صورت جسم تو را هیولایی است
چو جوهر ملکی در لباس انسانی
۱۶کدام پایهٔ تعظیم نصب شاید کرد
که در مسالک فکرت نه برتر از آنی
۱۷درون خلوت کروبیان عالم قدس
صریر کلک تو باشد سماع روحانی
۱۸تو را رسد شکر آویز خواجگی گه جود
که آستین به کریمان عالم افشانی
۱۹صواعق سخطت را چگونه شرح دهم
نعوذ بالله از آن فتنههای طوفانی
۲۰سوابق کرمت را بیان چگونه کنم
تبارک اللَّه از آن کارساز ربانی
۲۱کنون که شاهد گل را به جلوهگاه چمن
به جز نسیم صبا نیست همدم جانی
۲۲شقایق از پی سلطان گل سپارد باز
به بادبان صبا کلههای نعمانی
۲۳بدان رسید ز سعی نسیم باد بهار
که لاف میزند از لطف روح حیوانی
۲۴سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگ
به غنچه میزد و میگفت در سخنرانی
۲۵که تنگدل چه نشینی ز پرده بیرون آی
که در خم است شرابی چو لعل رمانی
۲۶مکن که می نخوری بر جمال گل یک ماه
که باز ماه دگر میخوری پشیمانی
۲۷به شکر تهمت تکفیر کز میان برخاست
بکوش کز گل و مل داد عیش بستانی
۲۸جفا نه شیوهٔ دینپروری بود حاشا
همه کرامت و لطف است شرع یزدانی
۲۹رموز سر اناالحق چه داند آن غافل
که منجذب نشد از جذبههای سبحانی
۳۰درون پردهٔ گل غنچه بین که میسازد
ز بهر دیدهٔ خصم تو لعل پیکانی
۳۱طربسرای وزیر است ساقیا مگذار
که غیر جام می آنجا کند گرانجانی
۳۲تو بودی آن دم صبح امید کز سر مهر
برآمدی و سر آمد شبان ظلمانی
۳۳شنیدهام که ز من یاد میکنی گه گه
ولی به مجلس خاص خودم نمیخوانی
۳۴طلب نمیکنی از من سخن جفا این است
وگرنه با تو چه بحث است در سخندانی
۳۵ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد
لطایف حکمی با کتاب قرآنی
۳۶هزار سال بقا بخشدت مدایح من
چنین نفیس متاعی به چون تو ارزانی
۳۷سخن دراز کشیدم ولی امیدم هست
که ذیل عفو بدین ماجرا بپوشانی
۳۸همیشه تا به بهاران هوا به صفحهٔ باغ
هزار نقش نگارد ز خط ریحانی
۳۹به باغ ملک ز شاخ امل به عمر دراز
شکفته باد گل دولتت به آسانی
۴۰