سپیدهدم که صبا بوی لطف جان گیرد
چمن ز لطف هوا نکته بر جنان گیرد
۱هوا ز نکهت گل در چمن تتق بندد
افق ز عکس شفق رنگ گلستان گیرد
۲نوای چنگ بدانسان زند صلای صبوح
که پیر صومعه راه در مغان گیرد
۳نکال شب که کند در قدح سیاهی مشک
در او شرار چراغ سحرگهان گیرد
۴شه سپهر چو زرین سپر کشد در روی
به تیغ صبح و عمود افق جهان گیرد
۵به رغم زال سیه شاهباز زرین بال
در این مقرنس زنگاری آشیان گیرد
۶به بزمگاه چمن رو که خوش تماشایی است
چو لاله کاسهٔ نسرین و ارغوان گیرد
۷چو شهسوار فلک بنگرد به جام صبوح
که چون به شعشعهٔ مهر خاوران گیرد
۸محیط شمس کشد سوی خویش در خوشآب
که تا به قبضهٔ شمشیر زرفشان گیرد
۹صبا نگر که دمادم چو رند شاهدباز
گهی لب گل و گه زلف ضیمران گیرد
۱۰ز اتحاد هیولا و اختلاف صور
خرد ز هر گل نو، نقش صد بتان گیرد
۱۱من اندر آن که دم کیست این مبارک دم
که وقت صبح در این تیره خاکدان گیرد
۱۲چه حالت است که گل در سحر نماید روی؟
چه آتش است که در مرغ صبحخوان گیرد؟
۱۳چه پرتو است که نور چراغ صبح دهد
چه شعله است که در شمع آسمان گیرد؟
۱۴چرا به صد غم و حسرت سپهر دایرهشکل
مرا چو نقطهٔ پرگار در میان گیرد؟
۱۵ضمیر دل نگشایم به کس مرا آن به
که روزگار غیور است و ناگهان گیرد
۱۶چو شمع هر که به افشای راز شد مشغول
بسش زمانه چو مقراض در زبان گیرد
۱۷کجاست ساقی مهروی من که از سر مهر
چو چشم مست خودش ساغر گران گیرد؟
۱۸پیامی آورد از یار و در پیاش جامی
به شادی رخ آن یار مهربان گیرد
۱۹نوای مجلس ما را چو برکشد مطرب
گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد
۲۰فرشتهای به حقیقت سروش عالم غیب
که روضهٔ کرمش نکته بر جنان گیرد
۲۱سکندری که مقیم حریم او چون خضر
ز فیض خاک درش عمر جاودان گیرد
۲۲جمال چهرهٔ اسلام شیخ ابو اسحاق
که ملک در قدمش زیب بوستان گیرد
۲۳گهی که بر فلک سروری عروج کند
نخست پایهٔ خود فرق فرقدان گیرد
۲۴چراغ دیدهٔ محمود آن که دشمن را
ز برق تیغ وی آتش به دودمان گیرد
۲۵به اوج ماه رسد موج خون چو تیغ کشد
به تیر چرخ برد حمله چون کمان گیرد
۲۶عروس خاوری از شرم رأی انور او
به جای خود بود ار راه قیروان گیرد
۲۷ایا عظیم وقاری که هر که بندهٔ توست
ز رفع قدر کمربند توأمان گیرد
۲۸رسد ز چرخ عطارد هزار تهنیتت
چو فکرتت صفت امر کن فکان گیرد
۲۹مدام در پی طعن است بر حسود و عدوت
سماک رامح از آن روز و شب سنان گیرد
۳۰فلک چو جلوهکنان بنگرد سمند تو را
کمینه پایگهش اوج کهکشان گیرد
۳۱ملالتی که کشیدی سعادتی دهدت
که مشتری نسق کار خود از آن گیرد
۳۲از امتحان تو ایام را غرض آن است
که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد
۳۳وگرنه پایهٔ عزت از آن بلندتر است
که روزگار بر او حرف امتحان گیرد
۳۴مذاق جانش ز تلخی غم شود ایمن
کسی که شکر شکر تو در دهان گیرد
۳۵ز عمر برخورد آن کس که در جمیع صفات
نخست بنگرد آنگه طریق آن گیرد
۳۶چو جای جنگ نبیند به جام یازد دست
چو وقت کار بود تیغ جانستان گیرد
۳۷ز لطف غیب به سختی رخ از امید متاب
که مغز نغز مقام اندر استخوان گیرد
۳۸شکر کمال حلاوت پس از ریاضت یافت
نخست در شکن تنگ از آن مکان گیرد
۳۹در آن مقام که سیل حوادث از چپ و راست
چنان رسد که امان از میان کران گیرد
۴۰چه غم بود به همه حال کوه ثابت را
که موجهای چنان قلزم گران گیرد
۴۱اگرچه خصم تو گستاخ میرود حالی
تو شاد باش که گستاخیاش چنان گیرد
۴۲که هر چه در حق این خاندان دولت کرد
جزاش در زن و فرزند و خان و مان گیرد
۴۳زمان عمر تو پاینده باد کـاین نعمت
عطیهای است که در کار انس و جان گیرد
۴۴