جهان عشق نه میری نه سروری داند
همین بس است که آئین چاکری داند
۱نه هر که طوف بتی کرد و بست زناری
صنم پرستی و آداب کافری داند
۲هزار خیبر و صد گونه اژدر است اینجا
نه هر که نان جوین خورد حیدری داند
۳بچشم اهل نظر از سکندر افزون است
گداگری که مآل سکندری داند
۴به عشوه های جوانان ماه سیما چیست؟
در آبه حلقهٔ پیری که دلبری داند
۵فرنگ شیشه گری کرد و جام و مینا ریخت
به حیرتم که همین شیشه را پری داند
۶چه گویمت ز مسلمان نا مسلمانی
جز اینکه پور خلیل است و آزری داند
۷یکی به غمکدهٔ من گذر کن و بنگر
ستاره سوخته ئی کیمیا گری داند
۸بیا به مجلس اقبال و یک دو ساغر کش
اگرچه سر نتراشد قلندری داند
۹