بسی گذشت که آدم درین سرای کهن
مثال دانه ته سنگ آسیا بودست
۲فریب زاری و افسون قیصری خورد است
اسیر حلقهٔ دام کلیسیا بودست
۳غلام گرسنه دیدی که بر درید آخر
قمیص خواجه که رنگین ز خون ما بودست
۴شرار آتش جمهور کهنه سامان سوخت
ردای پیر کلیسا قبای سلطان سوخت
۵گناه عشوه و ناز بتان چیست؟
طواف اندر سرشت برهمن هست
۷دمادم نو خداوندان تراشد
که بیزار از خدایان کهن هست
۸ز جور رهزنان کم گو که رهرو
متاع خویش را خود رهزن هست
۹اگر تاج کئی جمهور پوشد
همان هنگامه ها در انجمن هست
۱۰هوس اندر دل آدم نمیرد
همان آتش میان مرزغن هست
۱۱عروس اقتدار سحر فن را
همان پیچاک زلف پر شکن هست
۱۲«نماند ناز شیرین بی خریدار
اگر خسرو نباشد کوهکن هست»
۱۳