به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابی
همیشه در طلب استی چه مشکلی داری؟
۱هزار لولوی لالاست در گریبانت
درون سینه چو من گوهر دلی داری؟
۲تپید و از لب ساحل رمید و هیچ نگفت
۳به کوه رفتم و پرسیدم این چه بیدردیست؟
رسد بگوش تو آه و فغان غم زده ئی
۴اگر به سنگ تو لعلی ز قطرهٔ خونست
یکی در آبه سخن با من ستم زده ئی
۵بخود خزید و نفس در کشید و هیچ نگفت
۶ره دراز بریدم ز ماه پرسیدم
سفر نصیب ، نصیب تو منزلی است که نیست
۷جهان ز پرتو سیمای تو سمن زاری
فروغ داغ تو از جلوهٔ دلی است که نیست
۸سوی ستاره رقیبانه دید و هیچ نگفت
۹شدم بحضرت یزدان گذشتم از مه و مهر
که در جهان تو یک ذره آشنایم نیست
۱۰جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دل
چمن خوش است ولی درخور نوایم نیست
۱۱تبسمی بلب او رسید و هیچ نگفت
۱۲