بهار تا به گلستان کشید بزم سرود
نوای بلبل شوریده چشم غنچه گشود
۱گمان مبر که سرشتند در ازل گل ما
که ما هنوز خیالیم در ضمیر وجود
۲به علم غره مشو کار می کشی دگر است
فقیه شهر گریبان و آستین آلود
۳بهار ، برگ پراکنده را بهم بر بست
نگاه ماست که بر لاله رنگ و آب افزود
۴نظر بخویش فروبسته را نشان این است
دگر سخن نسراید ز غایب و موجود
۵شبی به میکده خوش گفت پیر زنده دلی
به هر زمانه خلیل است و آتش نمرود
۶چه نقشها که نبستم به کارگاه حیات
چه رفتنی که نرفت و چه بودنی که نبود
۷به دیریان سخن نرم گو که عشق غیور
بنای بتکده افکند در دل محمود
۸بخاک هند نوای حیات بی اثر است
که مرده زنده نگردد ز نغمه داود
۹