به این بهانه درین بزم محرمی جویم
غزل سرایم و پیغام آشنا گویم
۱بخلوتی که سخن می شود حجاب آنجا
حدیث دل به زبان نگاه می گویم
۲پی نظارهٔ روی تو می کنم پاکش
نگاه شوق به جوی سرشک می شویم
۳چو غنچه گرچه به کارم گره زنند ولی
ز شوق جلوه گه آفتاب می رویم
۴چو موج ساز وجودم ز سیل بی پرواست
گمان مبر که درین بحر ساحلی جویم
۵میانه من و او ربط دیده و نظر است
که در نهایت دوری همیشه با اویم
۶کشید نقش جهانی به پردهٔ چشمم
ز دست شعبده بازی اسیر جادویم
۷درون گنبد در بسته اش نگنجیدم
من آسمان کهن را چو خار پهلویم
۸به آشیان ننشینم ز لذت پرواز
گهی به شاخ گلم گاه بر لب جویم
۹