خوش آنکه رخت خرد را به شعلهای می سوخت
مثال لاله متاعی ز آتشی اندوخت
۱تو هم ز ساغر می چهره را گلستان کن
بهار خرقه فروشی به صوفیان آموخت
۲دلم تپید ز محرومی فقیه حرم
که پیر میکده جامی به فتوئی نفروخت
۳مسنج قدر سرود از نوای بی اثرم
ز برق نغمه توان حاصل سکندر سوخت
۴صبا به گلشن ویمر سلام ما برسان
که چشم نکته وران خاک آن دیار افروخت
۵