ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست
تجلی دگری در خور تقاضا نیست
۱به ملک جم ندهم مصرع نظیری را
«کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست»
۲اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت
تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست
۳تو ره شناس نئی وز مقام بیخبری
چه نغمه ایست که در بربط سلیمی نیست
۴نظر بخویش چنان بسته ام که جلوهٔ دوست
جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست
۵بیا که غلغله در شهر دلبران فکنیم
جنون زنده دلان هرزه گرد صحرا نیست
۶ز قید و صید نهنگان حکایتی آور
مگو که زورق ما روشناس دریا نیست
۷مرید همت آن رهروم که پا نگذاشت
به جاده ئی که درو کوه و دشت و دریا نیست
۸شریک حلقهٔ رندان باده پیما باش
حذر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست
۹برهنه حرف نگفتن کمال گویائیست
حدیث خلوتیان جز به رمز و ایما نیست
۱۰