ز خاک خویش طلب آتشی که پیدا نیست
تجلی دگری در خور تقاضا نیست
۱نظر بخویش چنان بسته ام که جلوه دوست
جهان گرفت و مرا فرصت تماشا نیست
۲به ملک جم ندهم مصرع نظیری را
«کسی که کشته نشد از قبیلهٔ ما نیست»
۳اگرچه عقل فسون پیشه لشکری انگیخت
تو دل گرفته نباشی که عشق تنها نیست
۴تو ره شناس نئی وز مقام بیخبری
چه نغمه ایست که در بربط سلیمی نیست
۵ز قید و صید نهنگان حکایتی آور
مگو که زورق ما روشناس دریا نیست
۶مرید همت آن رهروم که پا نگذاشت
به جاده ئی که در و کوه و دشت و دریا نیست
۷شریک حلقهٔ رندان باده پیما باش
حذر ز بیعت پیری که مرد غوغا نیست
۸