من فدای این دل دیوانهای
هر زمان بخشد دگر ویرانهای
۱چون بگیرم منزلی گوید که خیز
مرد خود رس بحر را داند قفیز
۲زانکه آیات خدا لا انتهاست
ای مسافر جاده را پایان کجاست
۳کار حکمت دیدن و فرسودن است
کار عرفان دیدن و افزودن است
۴آن بسنجد در ترازوی هنر
این بسنجد در ترازوی نظر
۵آن بدست آورد آب و خاک را
این بدست آورد جان پاک را
۶آن نگه را بر تجلی می زند
این تجلی را بخود گم می کند
۷در تلاش جلوه های پی به پی
طی کنم افلاک و می نالم چو نی
۸این همه از فیض مردی پاک زاد
آنکه سوز او بجان من فتاد
۹کاروان این دو بینای وجود
بر کنار مشتری آمد فرود
۱۰آن جهان آن خاکدانی ناتمام
در طواف او قمر ها تیز گام
۱۱خالی از می شیشه تاکش هنوز
آرزو نارسته از خاکش هنوز
۱۲نیم شب از تاب ماهان نیم روز
نی برودت در هوای او نه سوز
۱۳من چو سوی آسمان کردم نظر
کوکبش دیدم بخود نزدیک تر
۱۴هیبت نظاره از هوشم ربود
شد دگرگون نزد و دور و دیر و زود
۱۵پیش خود دیدم سه روح پاکباز
آتش اندر سینه شان گیتی گداز
۱۶در برشان حله های لاله گون
چهره ها رخشنده از سوز درون
۱۷در تب و تابی ز هنگام الست
از شراب نغمه های خویش مست
۱۸گفت رومی «این قدر از خود مرو
از دم آتش نوایان زنده شو
۱۹شوق بی پروا ندیدستی ، نگر
زور این صهبا ندیدستی ، نگر
۲۰غالب و حلاج و خاتون عجم
شورها افکنده در جان حرم
۲۱این نواها روح را بخشد ثبات
گرمی او از درون کائنات»
۲۲