مرغدین و آن عمارات بلند
من چه گویم زان مقام ارجمند
۱ساکنانش در سخن شیرین چو نوش
خوب روی و نرم خوی و ساده پوش
۲فکرشان بی درد و سوز اکتساب
رازدان کیمیای آفتاب
۳هر که خواهد سیم و زر گیرد ز نور
چون نمک گیریم ما از آب شور
۴خدمت آمد مقصد علم و هنر
کارها را کس نمی سنجد بزر
۵کس ز دینار و درم آگاه نیست
این بتان را در حرمها راه نیست
۶بر طبیعت دیو ماشین چیره نیست
آسمانها از دخانها تیره نیست
۷سخت کش دهقان چراغش روشن است
از نهاب دهخدایان ایمن است
۸کشت و کارش بی نزاع آب جوست
حاصلش بی شرکت غیری ازوست
۹اندر آن عالم نه لشکر نی قشون
نی کسی روزی خورد از کشت و خون
۱۰نی قلم در مرغدین گیرد فروغ
از فن تحریر و تشهیر دروغ
۱۱نی به بازاران ز بیکاران خروش
نی صدا های گدایان درد گوش
۱۲کس در اینجا سائل و محروم نیست
عبد و مولا حاکم و محکوم نیست
۱۴سائل و محروم تقدیر حق است
حاکم و محکوم تقدیر حق است
۱۶جز خدا کس خالق تقدیر نیست
چارهٔ تقدیر از تدبیر نیست
۱۷گر ز یک تقدیر خون گردد جگر
خواه از حق حکم تقدیر دگر
۱۹تو اگر تقدیر نو خواهی رواست
زانکه تقدیرات حق لا انتهاست
۲۰ارضیان نقد خودی در باختند
نکتهٔ تقدیر را نشناختند
۲۱رمز باریکش بحرفی مضمر است
تو اگر دیگر شوی او دیگر است
۲۲خاک شو نذر هوا سازد ترا
سنگ شو بر شیشه اندازد ترا
۲۳شبنمی؟ افتندگی تقدیر تست
قلزمی؟ پایندگی تقدیر تست
۲۴هر زمان سازی همان لات و منات
از بتان جوئی ثبات ای بی ثبات»
۲۵تا بخود ناساختن ایمان تست
عالم افکار تو زندان تست
۲۶رنج بی گنج است تقدیر اینچنین
گنج بی رنج است تقدیر اینچنین
۲۷اصل دین این است اگر ای بیخبر،
می شود محتاج ازو محتاج تر
۲۸وای آن دینی که خواب آرد ترا
باز در خواب گران دارد ترا
۲۹سحر و افسون است یا دین است این
حب افیون است یا دین است این
۳۰می شناسی طبع دراک از کجاست
حوری اندر بنگه خاک از کجاست
۳۱قوت فکر حکیمان از کجاست
طاقت ذکر کلیمان از کجاست
۳۲این دل و این واردات او ز کیست
این فنون و معجزات او ز کیست
۳۳گرمی گفتار داری از تو نیست
شعله کردار داری از تو نیست
۳۴اینهمه فیض از بهار فطرت است
فطرت از پرودگار فطرت است
۳۵زندگانی چیست کان گوهر است
تو امینی صاحب او دیگر است
۳۶طبع روشن مرد حق را آبروست
خدمت خلق خدا مقصود اوست
۳۷خدمت از رسم و ره پیغمبری است
مزد خدمت خواستن سوداگری است
۳۸همچنان این باد و خاک و ابر و کشت
باغ و راغ و کاخ و کوی و سنگ و خشت
۳۹ایکه میگوئی متاع ما ز ماست
مرد نادان این همه ملک خداست
۴۰ارض حق را ارض خود دانی بگو
چیست شرح آیهٔ لاتفسدوا
۴۱ابن آدم دل به ابلیسی نهاد
من ز ابلیسی ندیدم جز فساد
۴۲کس امانت را بکار خود نبرد
ایخوش آنکو ملک حق با حق سپرد
۴۳برده ئی چیزی که از آن تو نیست
داغم از کاری که شایان تو نیست
۴۴گر تو باشی صاحب شی می سزد
ور نباشی خود بگو کی می سزد
۴۵ملک یزدان را به یزدان باز ده
تا ز کار خویش بگشائی گره
۴۶زیر گردن فقر و مسکینی چراست
آنچه از مولاست میگوئی ز ماست
۴۷بنده ئی کز آب و گل بیرون نجست
شیشهٔ خود را به سنگ خود شکست
۴۸ایکه منزل را نمی دانی ز ره
قیمت هر شی ز انداز نگه
۴۹تا متاع تست گوهر ، گوهر است
ورنه سنگ است از پشیزی کمتر است
۵۰نوع دیگر بین جهان دیگر شود
این زمین و آسمان دیگر شود
۵۱