چشم را یک لحظه بستم اندر آب
اندکی از خود گسستم اندر آب
۱رخت بردم زی جهانی دیگری
با زمان و با مکانی دیگری
۲آفتاب ما به آفاقش رسید
روز و شب را نوع دیگر آفرید
۳تن ز رسم و راه جان بیگانه ایست
در زمان و از زمان بیگانه ایست
۴جان ما سازد بهر سوزی که هست
وقت او خرم بهر روزی که هست
۵می نگردد کهنه از پرواز روز
روزها از نور او عالم فروز
۶روز و شب را گردش پیهم ازوست
سیر او کن زانکه هر عالم ازوست
۷مرغزاری با رصدگاه بلند
دور بین او ثریا در کمند
۸خلوت نه گنبد خضراست این
یا سواد خاکدان ماست این
۹گاه جستم وسعت او را کران
گاه دیدم در فضای آسمان
۱۰پیر روم آن مرشد اهل نظر
گفت «مریخ است این عالم نگر
۱۱چون جهان ما طلسم رنگ و بوست
صاحب شهر و دیار و کاخ و کوست
۱۲ساکنانش چون فرنگان ذوفنون
در علوم جان و تن از ما فزون
۱۳بر زمان و بر مکان قاهرترند
زانکه در علم فضا ماهرترند
۱۴بر وجودش آنچنان پیچیده اند
هر خم و پیچ فضا را دیده اند
۱۵خاکیان را دل به بند آب و گل
اندرین عالم بدن در بند دل
۱۶چون دلی در آب و گل منزل کند
هر چه می خواهد به آب و گل کند
۱۷مستی و ذوق و سرور از حکم جان
جسم را غیب و حضور از حکم جان
۱۸در جهان ما دو تا آمد وجود
جان و تن آن بی نمود آن با نمود
۱۹خاکیان را جان و تن مرغ و قفس
فکر مریخی یک اندیش است و بس
۲۰چون کسی را میرسد روز فراق
چست تر می گردد از سوز فراق
۲۱یک دو روزی پیشتر از آن مرگ
می کند پیش کسان اعلان مرگ
۲۲جانشان پروردهٔ اندام نیست
لاجرم خو کردهٔ اندام نیست
۲۳تن بخویش اندر کشیدن مردن است
از جهان در خود رمیدن مردن است
۲۴برتر از فکر تو آمد این سخن
زانکه جان تست محکوم بدن
۲۵رخت اینجا یکدو دم باید گشاد
اینچین فرصت خدا کس را نداد
۲۶