پیر روم آن صاحب «ذکر جمیل»
ضرب او را سطوت ضرب خلیل
۱این غزل در عالم مستی سرود
هر خدای کهنه آمد در سجود
۲«باز بر رفته و آینده نظر باید کرد
هله بر خیز که اندیشه دگر باید کرد
۴عشق بر ناقهٔ ایام کشد محمل خویش
عاشقی راحله از شام و سحر باید کرد
۵پیر ما گفت جهان بر روشی محکم نیست
از خوش و ناخوش او قطع نظر باید کرد
۶تو اگر ترک جهان کرده سر او داری
پس نخستین ز سر خویش گذر باید کرد
۷گفتمش در دل من لات و منات است بسی
گفت این بتکده را زیر و زبر باید کرد»
۸باز با من گفت «بر خیز ای پسر
جز بدامانم میاویز ای پسر
۹آن کهستان آن جبال بی کلیم
آنکه از برف است چون انبار سیم
۱۰در پس او قلزم الماس گون
آشکارا تر درونش از برون
۱۱نی بموج و نی به سیل او را خلل
در مزاج او سکون لم یزل
۱۲این مقام سر کشان زور مست
منکران غایب و حاضر پرست
۱۳آن یکی از شرق و آن دیگر ز غرب
هر دو با مردان حق در حرب و ضرب
۱۴آن یکی بر گردنش چوب کلیم
وان دگر از تیغ درویشی دو نیم
۱۵هر دو فرعون این صغیر و آن کبیر
هر دو در آغوش دریا تشنه میر
۱۶هر کسی با تلخی مرگ آشناست
مرگ جباران ز آیات خداست
۱۷درپی من پا بنه از کس مترس
دست در دستم بده از کس مترس
۱۸سینهٔ دریا چو موسی بر درم
من ترا اندر ضمیر او برم»
۱۹بحر بر ما سینهٔ خود را گشود
یا هوا بود و چو آبی وانمود
۲۰قعر او یک وادی بیرنگ و بو
وادی تاریکی او تو به تو
۲۱پیر رومی سورهٔ طه سرود
زیر دریا ماهتاب آمد فرود
۲۲کوههای شسته و عریان و سرد
اندر آن سر گشته و حیران دو مرد
۲۳سوی رومی یک نظر نگریستند
باز سوی یکدگر نگریستند
۲۴گفت فرعون این سحر این جوی نور
از کجا این صبح و این نور و ظهور
۲۵هر چه پنهان است ازو پیداستی
اصل این نور از یدبیضاستی
۲۷آه نقد عقل و دین در باختم
دیدم و این نور را نشناختم
۲۹ای جهانداران سوی من بنگرید
ای زیانکاران سوی من بنگرید
۳۰وای قومی از هوس گردیده کور
می برد لعل و گهر از خاک گور
۳۱پیکری کو در عجایب خانه ایست
بر لب خاموش او افسانه ایست
۳۲از ملوکیت خبرها می دهد
کور چشمان را نظرها می دهد
۳۳چیست تقدیر ملوکیت ، شقاق
محکمی جستن ز تدبیر نفاق
۳۴از بد آموزی زبون تقدیر ملک
باطل و آشفته تر تدبیر ملک
۳۵باز اگر بینم کلیم الله را
خواهم از وی یک دل آگاه را
۳۶حاکمی بی نور جان خام است خام
بی یدبیضا ملوکیت حرام
۳۸حاکمی از ضعف محکومان قویست
بیخش از حرمان محرومان قویست
۳۹تاج از باج است و از تسلیم باج
مرد اگر سنگ است میگردد زجاج
۴۰فوج و زندان و سلاسل رهزنی است
اوست حاکم کز چنین سامان غنی است
۴۱مقصد قوم فرنگ آمد بلند
از پی لعل و گهر گوری نکند
۴۳سر گذشت مصر و فرعون و کلیم
می توان دیدن ز آثار قدیم
۴۴علم و حکمت کشف اسرار است و بس
حکمت بی جستجو خوار است و بس
۴۵قبر ما را علم و حکمت بر گشود
لیکن اندر تربت مهدی چه بود
۴۷