آدم این نیلی تتق را بر درید
آنسوی گردون خدائی را ندید
۱در دل آدم به جز افکار چیست
همچو موج این سر کشید و آن رمید
۲جانش از محسوس می گیرد قرار
بو که عهد رفته باز آید پدید
۳زنده باد افرنگی مشرق شناس
آنکه ما را از لحد بیرون کشید
۴ای خدایان کهن وقت است وقت
۵در نگر آن حلقهٔ وحدت شکست
آل ابراهیم بی ذوق الست
۶صحبتش پاشیده جامش ریز ریز
آنکه بود از بادهٔ جبریل مست
۷مرد حر افتاد در بند جهات
با وطن پیوست و از یزدان گسست
۸خون او سرد از شکوه دیریان
لاجرم پیر حرم زنار بست
۹ای خدایان کهن وقت است وقت
۱۰در جهان باز آمد ایام طرب
دین هزیمت خورده از ملک و نسب
۱۱از چراغ مصطفی اندیشه چیست
زانکه او را پف زند صد بولهب
۱۲گرچه می آید صدای لااله
آنچه از دل رفت کی ماند به لب
۱۳اهرمن را زنده کرد افسون غرب
روز یزدان زرد رو از بیم شب
۱۴ای خدایان کهن وقت است وقت
۱۵بند دین از گردنش باید گشود
بندهٔ ما بندهٔ آزاد بود
۱۶تا صلوت او را گران آید همی
رکعتی خواهیم و آن هم بی سجود
۱۷جذبه ها از نغمه می گردد بلند
پس چه لذت در نماز بی سرود
۱۸از خداوندی که غیب او را سزد
خوشتر آن دیوی که آید در شهود
۱۹ای خدایان کهن وقت است وقت
۲۰