آن هوای تند و آن شبگون سحاب
برق اندر ظلمتش گم کرده تاب
۱قلزمی اندر هوا آویخته
چاک دامان و گهر کم ریخته
۲ساحلش ناپید و موجش گرم خیز
گرم خیز و با هواها کم ستیز
۳رومی و من اندر آن دریای قیر
چون خیال اندر شبستان ضمیر
۴او سفر ها دیده و من نو سفر
در دو چشمم ناصبور آمد نظر
۵هر زمان گفتم نگاهم نارساست
آن دگر عالم نمی بینم کجاست
۶تا نشان کوهسار آمد پدید
جویبار و مرغزار آمد پدید
۷کوه و صحرا صد بهار اندر کنار
مشکبار آمد نسیم از کوهسار
۸نغمه های طایران هم نفس
چشمه زار و سبزه های نیم رس
۹تن ز فیض آن هوا پاینده تر
جان پاک اندر بدن بیننده تر
۱۰از سر که پاره ئی کردم نظر
خرم آن کوه و کمر آن دشت و در
۱۱وادی خوش بی نشیب و بی فراز
آب خضر آرد بخاک او نیاز
۱۲اندرین وادی خدایان کهن
آن خدای مصر و این رب الیمن
۱۳آن ز ارباب عرب این از عراق
این اله الوصل و آن رب الفراق
۱۴این ز نسل مهر و داماد قمر
آن به زوج مشتری دارد نظر
۱۵آن یکی در دست او تیغ دو رو
وان دگر پیچیده ماری در گلو
۱۶هر یکی ترسنده از ذکر جمیل
هر یکی آزرده از ضرب خلیل
۱۷گفت مردوخ آدم از یزدان گریخت
از کلیسا و حرم نالان گریخت
۱۸تا بیفزاید به ادراک و نظر
سوی عهد رفته باز آید نگر
۱۹می برد لذت ز آثار کهن
از تجلی های ما دارد سخن
۲۰روزگار افسانهٔ دیگر گشاد
می وزد زان خاکدان باد مراد
۲۱بعل از فرط طرب خوش میسرود
بر خدایان رازهای ما گشود
۲۲