قوم تو از رنگ و خون بالاتر است
قیمت یک اسودش صد احمر است
۱قطرهٔ آب وضوی قنبری
در بها برتر ز خون قیصری
۲فارغ از باب و ام و اعمام باش
همچو سلمان زادهٔ اسلام باش
۳نکته ئی ای همدم فرزانه بین
شهد را در خانه های لانه بین
۴قطره ئی از لالهٔ حمراستی
قطره ئی از نرگس شهلاستی
۵این نمی گوید که من از عبهرم
آن نمی گوید من از نیلوفرم
۶ملت ما شان ابراهیمی است
شهد ما ایمان ابراهیمی است
۷گر نسب را جزو ملت کرده ئی
رخنه در کار اخوت کرده ئی
۸در زمین ما نگیرد ریشه ات
هست نا مسلم هنوز اندیشه ات
۹ابن مسعود آن چراغ افروز عشق
جسم و جان او سراپا سوز عشق
۱۰سوخت از مرگ برادر سینه اش
آب گردید از گداز آئینه اش
۱۱گریه های خویش را پایان ندید
در غمش چون مادران شیون کشید
۱۲« ای دریغا آن سبق خوان نیاز
یار من اندر دبستان نیاز»
۱۳«آه آن سرو سهی بالای من
در ره عشق نبی همپای من»
۱۴«حیف او محروم دربار نبی
چشم من روشن ز دیدار نبی»
۱۵نیست از روم و عرب پیوند ما
نیست پابند نسب پیوند ما
۱۶دل به محبوب حجازی بسته ایم
زین جهت با یکدگر پیوسته ایم
۱۷رشتهٔ ما یک تولایش بس است
چشم ما را کیف صهبایش بس است
۱۸مستی او تا بخون ما دوید
کهنه را آتش زد و نو آفرید
۱۹عشق او سرمایهٔ جمعیت است
همچو خون اندر عروق ملت است
۲۰عشق در جان و نسب در پیکر است
رشتهٔ عشق از نسب محکم تر است
۲۱عشق ورزی از نسب باید گذشت
هم ز ایران و عرب باید گذشت
۲۲امت او مثل او نور حق است
هستی ما از وجودش مشتق است
۲۳«نور حق را کس نجوید زاد و بود
خلعت حق را چه حاجت تار و پود»
۲۴هر که پا در بند اقلیم و جد است
بی خبر از لم یلد لم یولد است
۲۵