برق بیتابانه رخشید اندر آب
موجها بالید و غلطید اندر آب
۱بوی خوش از گلشن جنت رسید
روح آن درویش مصر آمد پدید
۲در صدف از سوز او گوهر گداخت
سنگ اندر سینه کشنر گداخت
۳گفت «ای کشنر اگر داری نظر
انتقام خاک درویشی نگر
۴آسمان خاک ترا گوری نداد
مرقدی جز در یم شوری نداد
۵باز حرف اندر گلوی او شکست
از لبش آهی جگر تابی گسست»
۶گفت «ای روح عرب بیدار شو
چون نیاکان خالق اعصار شو
۷ای فواد ای فیصل ای ابن سعود
تا کجا بر خویش پیچیدن چو دود
۸زنده کن در سینه آن سوزی که رفت
در جهان باز آور آن روزی که رفت
۹خاک بطحا خالدی دیگر بزای
نغمه توحید را دیگر سرای
۱۰ای نخیل دشت تو بالنده تر
بر نخیزد از تو فاروقی دگر
۱۱ای جهان مؤمنان مشک فام
از تو می آید مرا بوی دوام
۱۲زندگانی تا کجا بی ذوق سیر
تا کجا تقدیر تو در دست غیر
۱۳بر مقام خود نیائی تا به کی
استخوانم در یمی نالد چو نی
۱۴از بلا ترسی حدیث مصطفی است
«مرد را روز بلا روز صفاست»
۱۵ساربان یاران به یثرب ما به نجد
آن حدی کو ناقه را آرد بوجد
۱۶ابر بارید از زمین ها سبزه رست
می شود شاید که پای ناقه سست
۱۷جانم از درد جدائی در نفیر
آن رهی کو سبزه کم دارد بگیر
۱۸ناقه مست سبزه و من مست دوست
او بدست تست و من در دست دوست
۱۹آب را کردند بر صحرا سبیل
بر جبل ها شسته اوراق نخیل
۲۰آن دو آهو در قفای یکدگر
از فراز تل فرود آید نگر
۲۱یک دم آب از چشمهٔ صحرا خورد
باز سوی راه پیما بنگرد
۲۲ریگ دشت از نم مثال پرنیان
جاده بر اشتر نمی آید گران
۲۳حلقه حلقه چون پر تیهو غمام
ترسم از باران که دوریم از مقام
۲۴ساربان یاران به یثرب ما به نجد
آن حدی کو ناقه را آرد بوجد»
۲۵