پیر مردی ریش او مانند برف
سالها در علم و حکمت کرده صرف
۱تیز بین مانند دانایان غرب
کسوتش چون پیر ترسایان غرب
۲دیر سال و قامتش بالا چو سرو
طلعتش تابنده چون ترکان مرو
۳آشنای رسم و راه هر طریق
آشکار از چشم او فکر عمیق
۴آدمی را دید و چون گل بر شکفت
در زبان طوسی و خیام گفت
۵«پیکر گل آن اسیر چند و چون
از مقام تحت و فوق آمد برون
۶خاک را پرواز بی طیاره داد
ثابتان را جوهر سیاره داد»
۷نطق و ادراکش روان چون آب جو
محو حیرت بودم از گفتار او
۸این همه خوابست یا افسونگری
بر لب مریخیان حرف دری
۹گفت «بود اندر زمان مصطفی
مردی از مریخیان با صفا
۱۰بر جهان چشم جهان بین را گشاد
دل به سیر خطه آدم نهاد
۱۱پر گشود اندر فضا های وجود
تا به صحرای حجاز آمد فرود
۱۲آنچه دید از مشرق و مغرب نوشت
نقش او رنگین تر از باغ بهشت
۱۳بوده ام من هم به ایران و فرنگ
گشته ام در ملک نیل و رود گنگ
۱۴دیده ام امریک و هم ژاپون و چین
بهر تحقیق فلزات زمین
۱۵از شب و روز زمین دارم خبر
کرده ام اندر بر و بحرش سفر
۱۶پیش ما هنگامه های آدم است
گرچه او از کار ما نامحرم است»
۱۷من ز افلاکم رفیق من ز خاک
سر خوش و نا خورده از رگهای تاک
۱۹مرد بی پروا و نامش زنده رود
مستی او از تماشای وجود
۲۰ما که در شهر شما افتاد ایم
در جهان و از جهان آزاده ایم
۲۱در تلاش جلوه های نو بنو
یک زمان ما را رفیق راه شو
۲۲این نواح مرغدین برخیاست
بر خیا نام ابوآلابای ماست
۲۴فرز مرز ، آن آمر کردار زشت
رفت پیش برخیا اندر بهشت
۲۵گفت «تو اینجا چسان آسوده ئی
عمرها محکوم یزدان بوده ئی
۲۶از مقام تو نکوتر عالمی است
پیش او جنت بهار یکدمی است
۲۷آن جهان از هر جهان بالاتر است
آن جهان از لامکان بالاتر است
۲۸نیست یزدان را از آن عالم خبر
من ندیدم عالمی آزاد تر
۲۹نی خدائی در نظام او دخیل
نی کتاب و نی رسول و جبرئیل
۳۰نی طوافی ، نی سجودی اندرو
نی دعائی نی درودی اندرو»
۳۱برخیا گفت« ای فسون پرداز خیز،
نقش خود را اندر آن عالم بریز»
۳۲تا ابوآلابا فریب او نخورد
حق جهانی دیگری با ما سپرد
۳۳اندرین ملک خدا دادی گذر
مرغدین و رسم و آئینش نگر
۳۴