در گذشتیم از هزاران کوی و کاخ
بر کنار شهر میدان فراخ
۱اندر آن میدان هجوم مرد و زن
در میان یک زن قدش چون نارون
۲چهره اش روشن ولی بی نور جان
معنی او بر بیان او گران
۳حرف او بی سوز و چشمش بی نمی
از سرور آرزو نامحرمی
۴فارغ از جوش جوانی سینه اش
کور و صورت ناپذیر آئینه اش
۵بیخبر از عشق و از آئین عشق
صعوهٔ رد کردهٔ شاهین عشق
۶گفت با ما آن حکیم نکته دان
«نیست این دوشیزه از مریخیان
۷ساده و آزاده و بی ریو و رنگ
فرز مرز او را بدزدید از فرنگ
۸پخته در کار نبوت ساختش،
اندرین عالم فرو انداختش
۹گفت نازل گشته ام از آسمان
دعوت من دعوت آخر زمان
۱۰از مقام مرد و زن دارد سخن
فاش تر می گوید اسرار بدن
۱۱نزد این آخر زمان تقدیر زیست
در زبان ارضیان گویم که چیست»
۱۲