از مقام مؤمنان دوری چرا
یعنی از فردوس مهجوری چرا
۱مرد آزادی که داند خوب و زشت
می نگنجد روح او اندر بهشت
۳جنت ملا ، می و حور و غلام
جنت آزادگان سیر دوام
۴جنت ملا خور و خواب و سرود
جنت عاشق تماشای وجود
۵حشر ملا شق قبر و بانگ صور
عشق شور انگیز خود صبح نشور
۶علم بر بیم و رجا دارد اساس
عاشقان را نی امید و نی هراس
۷علم ترسان از جلال کائنات
عشق غرق اندر جمال کائنات
۸علم را بر رفته و حاضر نظر
عشق گوید آنچه می آید نگر
۹علم پیمان بسته با آئین جبر،
چارهٔ او چیست غیر از جبر و صبر
۱۰عشق آزاد و غیور و ناصبور
در تماشای وجود آمد جسور
۱۱عشق ما از شکوه ها بیگانه ایست
گرچه او را گریهٔ مستانه ایست
۱۲این دل مجبور ما مجبور نیست
ناوک ما از نگاه حور نیست
۱۳آتش ما را بیفزاید فراق
جان ما را سازگار آید فراق
۱۴بی خلشها زیستن ، نا زیستن
باید آتش در ته پا زیستن
۱۵زیستن این گونه تقدیر خودی است
از همین تقدیر تعمیر خودی است
۱۶ذره ئی از شوق بیحد رشک مهر
گنجد اندر سینه او نه سپهر
۱۷شوق چون بر عالمی شبخون زند
آنیان را جاودانی می کند
۱۸گردش تقدیر مرگ و زندگیست
کس نداند گردش تقدیر چیست
۲۰هر که از تقدیر دارد ساز و برگ
لرزد از نیروی او ابلیس و مرگ
۲۲جبر دین مرد صاحب همت است
جبر مردان از کمال قوت است
۲۳پخته مردی پخته تر گردد ز جبر،
جبر مرد خام را آغوش قبر
۲۴جبر خالد عالمی برهم زند
جبر ما بیخ و بن ما بر کند
۲۵کار مردان است تسلیم و رضا
بر ضعیفان راست ناید این قبا
۲۶تو که دانی از مقام پیر روم
می ندانی از کلام پیر روم
۲۷«بود گبری در زمان با یزید
گفت او را یک مسلمان سعید
۲۸خوشتر آن باشد که ایمان آوری
تا بدست آید نجات و سروری
۲۹گفت این ایمان اگر هست ای مرید
آن که دارد شیخ عالم با یزید
۳۰من ندارم طاقت آن ، تاب آن
کان فزون آمد ز کوششهای جان
۳۱کار ما غیر از امید و بیم نیست
هر کسی را همت تسلیم نیست
۳۳ایکه گوئی بودنی این بود ، شد
کار ها پابند آئین بود ، شد
۳۴معنی تقدیر کم فهمیده ئی
نی خودی را نی خدا را دیده ئی
۳۵مرد مؤمن با خدا دارد نیاز
«با تو ما سازیم ، تو با ما بساز»
۳۶عزم او خلاق تقدیر حق است
روز هیجا تیر او تیر حق است
۳۷کم نگاهان فتنه ها انگیختند
بندهٔ حق را به دار آویختند
۳۹آشکارا بر تو پنهان وجود
باز گو آخر گناه تو چه بود؟
۴۰بود اندر سینهٔ من بانگ صور
ملتی دیدم که دارد قصد گور
۴۲مؤمنان با خوی و بوی کافران
لااله گویان و از خود منکران
۴۳«امر حق» گفتند نقش باطل است
زانکه او وابستهٔ آب و گل است
۴۴من بخود افروختم نار حیات
مرده را گفتم ز اسرار حیات
۴۵از خودی طرح جهانی ریختند
دلبری با قاهری آمیختند
۴۶هر کجا پیدا و نا پیدا خودی
بر نمی تابد نگاه ما خودی
۴۷نار ها پوشیده اندر نور اوست
جلوه های کائنات از طور اوست
۴۸هر زمان هر دل درین دیر کهن
از خودی در پرده میگوید سخن
۴۹هر که از نارش نصیب خود نبرد
در جهان از خویشتن بیگانه مرد
۵۰هند و هم ایران ز نورش محرم است
آنکه نارش هم شناسد آن کم است
۵۱من ز نور و نار او دادم خبر
بندهٔ محرم گناه من نگر
۵۲آنچه من کردم تو هم کردی بترس
محشری بر مرده آوردی بترس
۵۳از گناه بندهٔ صاحب جنون
کائنات تازه ئی آید برون
۵۵شوق بیحد پرده ها را بر درد
کهنگی را از تماشا می برد
۵۶آخر از دار و رسن گیرد نصیب
بر نگردد زنده از کوی حبیب
۵۷جلوهٔ او بنگر اندر شهر و دشت
تا نپنداری که از عالم گذشت
۵۸در ضمیر عصر خود پوشیده است
اندرین خلوت چسان گنجیده است
۵۹ای ترا دادند درد جستجوی
معنی یک شعر خود با من بگوی
۶۱«قمری ، کف خاکستر و بلبل قفس رنگ
ای ناله نشان جگر سوخته ئی چیست»
۶۲ناله ئی کو خیزد از سوز جگر
هر کجا تأثیر او دیدم دگر
۶۴قمری از تأثیر او وا سوخته
بلبل از وی رنگها اندوخته
۶۵اندرو مرگی به آغوش حیات
یک نفس اینجا حیات آنجا ممات
۶۶آنچنان رنگی که ارژنگی ازوست
آنچنان رنگی که بیرنگی ازوست
۶۷تو ندانی این مقام رنگ و بوست
قسمت هر دل بقدر های و هوست
۶۸یا به رنگ آ ، یا به بیرنگی گذر
تا نشانی گیری از سوز جگر
۶۹صد جهان پیدا درین نیلی فضاست
هر جهان را اولیا و انبیاست
۷۱نیک بنگر اندرین بود و نبود
پی به پی آید جهانها در وجود
۷۳«هر کجا هنگامهٔ عالم بود
رحمة’‘ للعالمینی هم بود»
۷۴فاش تر گو زانکه فهمم نارساست
۷۶این سخن را فاش تر گفتن خطاست
۷۸گفتگوی اهل دل بیحاصل است
۸۰نکته را بر لب رسیدن مشکل است
۸۲تو سراپا آتش از سوز طلب
بر سخن غالب نیائی ای عجب
۸۴خلق و تقدیر و هدایت ابتداست
رحمة’‘ للعالمینی انتهاست
۸۶من ندیدم چهرهٔ معنی هنوز
آتشی داری اگر ما را بسوز
۸۸ای چو من بینندهٔ اسرار شعر
این سخن افزونتر است از تار شعر
۹۰شاعران بزم سخن آراستند
این کلیمان بی ید بیضاستند
۹۱آنچه تو از من بخواهی کافری است
کافری کو ماورای شاعری است
۹۲هر کجا بینی جهان رنگ و بو
آن که از خاکش بروید آرزو
۹۴یا ز نور مصطفی او را بهاست
یا هنوز اندر تلاش مصطفی است
۹۵از تو پرسم گرچه پرسیدن خطاست
سر آن جوهر که نامش مصطفی است
۹۷آدمی یا جوهری اندر وجود
آنکه آید گاهگاهی در وجود
۹۸پیش او گیتی جبین فرسوده است
خویش را خود عبده فرموده است
۱۰۰عبده‘ از فهم تو بالاتر است
زانکه او هم آدم و هم جوهر است
۱۰۱جوهر او نی عرب نی اعجم است
آدم است و هم ز آدم اقدم است
۱۰۲عبده صورتگر تقدیر ها
اندرو ویرانه ها تعمیر ها
۱۰۳عبده هم جانفزا هم جان ستان
عبده هم شیشه هم سنگ گران
۱۰۴عبد دیگر عبده چیزی دگر
ما سراپا انتظار او منتظر
۱۰۵عبده‘ دهر است و دهر از عبده است
ما همه رنگیم و او بی رنگ و بوست
۱۰۶عبده با ابتدا بی انتها است
عبده را صبح و شام ما کجاست
۱۰۷کس ز سر عبده آگاه نیست
عبده جز سر الا الله نیست
۱۰۸لااله تیغ و دم او عبده
فاش تر خواهی بگو هو عبده
۱۰۹عبده‘ چند و چگون کائنات
عبده راز درون کائنات
۱۱۰مدعا پیدا نگردد زین دو بیت
تا نبینی از مقام «ما رمیت»
۱۱۱بگذر از گفت و شنود ای زنده رود
غرق شو اندر وجود ای زنده رود
۱۱۲کم شناسم عشق را این کار چیست
ذوق دیدار است پس دیدار چیست
۱۱۴معنی دیدار آن آخر زمان
حکم او بر خویشتن کردن روان
۱۱۶در جهان زی چون رسول انس و جان
تا چو او باشی قبول انس و جان
۱۱۷باز خود را بین همین دیدار اوست
سنت او سری از اسرار اوست
۱۱۸چیست دیدار خدای نه سپهر
آنکه بی حکمش نگردد ماه و مهر
۱۲۰نقش حق اول بجان انداختن
باز او را در جهان انداختن
۱۲۲جان تا در جهان گردد تمام
می شود دیدار حق دیدار عام
۱۲۳ای خنک مردی که از یک هوی او
نه فلک دارد طواف کوی او
۱۲۴وای درویشی که هوئی آفرید
باز لب بر بست و دم در خود کشید
۱۲۵حکم حق را در جهان جاری نکرد
نانی از جو خورد و کراری نکرد
۱۲۶خانقاهی جست و از خیبر رمید
راهبی ورزید و سلطانی ندید
۱۲۷نقش حق داری جهان نخچیر تست
هم عنان تقدیر با تدبیر تست
۱۲۸عصر حاضر با تو می جوید ستیز
نقش حق بر لوح این کافر بریز
۱۲۹نقش حق را در جهان انداختند
من نمی دانم چسان انداختند
۱۳۱یا بزور دلبری انداختند
یا بزور قاهری انداختند
۱۳۳زانکه حق در دلبری پیدا تر است
دلبری از قاهری اولی تر است
۱۳۴باز گو ای صاحب اسرار شرق
در میان زاهد و عاشق چه فرق
۱۳۶زاهد اندر عالم دنیا غریب
عاشق اندر عالم عقبی غریب
۱۳۸معرفت را انتها نابودن است
زندگی اندر فنا آسودن است
۱۴۰سکر یاران از تهی پیمانگی است
نیستی از معرفت بیگانگی است
۱۴۲ای که جوئی در فنا مقصود را
در نمی یابد عدم موجود را
۱۴۳آنکه خود را بهتر از آدم شمرد
در خم و جامش نه می باقی نه درد
۱۴۵مشت خاک ما بگردون آشناست
آتش آن بی سر و سامان کجاست
۱۴۶کم بگو زان خواجهٔ اهل فراق
تشنه کام و از ازل خونین ایاق
۱۴۸ما جهول ، او عارف بود و نبود
کفر او این راز را بر ما گشود
۱۴۹از فتادن لذت برخاستن
عیش افزدون ز درد کاستن
۱۵۰عاشقی در نار او وا سوختن
سوختن بی نار او نا سوختن
۱۵۱زانکه او در عشق و خدمت اقدم است
آدم از اسرار او نامحرم است
۱۵۲چاک کن پیراهن تقلید را
تا بیاموزی ازو توحید را
۱۵۳ای ترا اقلیم جان زیر نگین
یک نفس با ما دگر صحبت گزین
۱۵۵با مقامی در نمی سازیم و بس
ما سراپا ذوق پروازیم و بس
۱۵۷هر زمان دیدن تپیدن کار ماست
بی پر و بالی پریدن کار ماست
۱۵۸