صحبت روشندلان یک دم ، دو دم
آن دو دم سرمایهٔ بود و عدم
۱عشق را شوریده تر کرد و گذشت
عقل را صاحب نظر کرد و گذشت
۲چشم بر بربستم که با خود دارمش
از مقام دیده در دل آرمش
۳ناگهان دیدم جهان تاریک شد
از مکان تا لامکان تاریک شد
۴اندر آن شب شعله ئی آمد پدید
از درونش پیر مردی بر جهید
۵یک قبای سرمه ئی اندر برش
غرق اندر دود پیچان پیکرش
۶گفت رومی خواجهٔ اهل فراق
آن سراپا سوز و آن خونین ایاق
۷کهنهٔ کم خندهٔ اندک سخن
چشم او بینندهٔ جان در بدن
۸رند و ملا و حکیم و خرقه پوش
در عمل چون زاهدان سخت کوش
۹فطرتش بیگانه ذوق وصال
زهد او ترک جمال لایزال۔
۱۰تا گسستن از جمال آسان نبود
کار پیش افکند از ترک سجود
۱۱اندکی در واردات او نگر
مشکلات او ثبات او نگر
۱۲غرق اندر رزم خیر و شر هنوز
صد پیمبر دیده و کافر هنوز
۱۳جانم اندر تن ز سوز او تپید
بر لبش آهی غم آلودی رسید
۱۴گفت و چشم نیم وا بر من گشود
«در عمل جز ما که بر خوردار بود
۱۵آنچنان بر کار ها پیچیده ام
فرصت آدینه را کم دیده ام
۱۶نی مرا افرشته ئی نی چاکری
وحی من بی منت پیغمبری
۱۷نی حدیث و نی کتاب آورده ام
جان شیرین از فقیهان برده ام
۱۸رشتهٔ دین چون فقیهان کس نرشت
کعبه را کردند آخر خشت خشت
۱۹کیش ما را اینچنین تأسیس نیست
فرقه اندر مذهب ابلیس نیست
۲۰در گذشتم از سجود ای بیخبر
ساز کردم ارغنون خیر و شر
۲۱از وجود حق مرا منکر مگیر
دیده بر باطن گشا ظاهر مگیر
۲۲گر بگویم نیست این از ابلهی است
زانکه بعد از دید نتوان گفت نیست
۲۳من «بلی» در پردهٔ «لا» گفته ام
گفتهٔ من خوشتر از نا گفته ام
۲۴تا نصیب از درد آدم داشتم
قهر یار از بهر او نگذاشتم
۲۵شعله ها از کشتزار من دمید
او ز مجبوری به مختاری رسید
۲۶زشتی خود را نمودم آشکار
با تو دادم ذوق ترک و اختیار
۲۷تو نجاتی ده مرا از نار من
وا کن ای آدم گره از کار من
۲۸ایکه اندر بند من افتاده ئی
رخصت عصیان به شیطان داده ئی
۲۹در جهان با همت مردانه زی
غمگسار من ز من بیگانه زی
۳۰بی نیاز از نیش و نوش من گذر
تا نگردد نامه ام تاریک تر
۳۱در جهان صیاد با نخچیرهاست
تا تو نخچیری به کیشم تیر هاست
۳۲صاحب پرواز را افتاد نیست
صید اگر زیرک شود صیاد نیست»
۳۳گفتمش «بگذر ز آئین فراق
ابغض الاشیاء عندی الطلاق»
۳۴گفت «ساز زندگی ، سوز فراق
ای خوشا سر مستی روز فراق
۳۵بر لبم از وصل می ناید سخن
وصل اگر خواهم نه او ماند نه من»
۳۶حرف وصل او را ز خود بیگانه کرد
تازه شد اندر دل او سوز و درد
۳۷اندکی غلطید اندر دود خویش
باز گم کردید اندر دود خویش
۳۸ناله ئی زان دود پیچان شد بلند
ای خنک جانی که گردد درد مند
۳۹