قلندران که به تسخیر آب و گل کوشند
ز شاه باج ستانند و خرقه می پوشند
۱به جلوت اند و کمندی به مهر و مه پیچند
به خلوت اند و زمان و مکان در آغوشند
۲بروز بزم سراپا چو پرنیان و حریر
بروز رزم خود آگاه و تن فراموشند
۳نظام تازه بچرخ دو رنگ می بخشند
ستاره های کهن را جنازه بر دوشند
۴زمانه از رخ فردا گشود بند نقاب
معاشران همه سر مست بادهٔ دوشند
۵بلب رسید مرا آن سخن که نتوان گفت
بحیرتم که فقیهان شهر خاموشند
۶