ساقیا بر جگرم شعلهٔ نمناک انداز
دگر آشوب قیامت به کف خاک انداز
۱او بیک دانهٔ گندم به زمینم انداخت
تو بیک جرعه آب آنسوی افلاک انداز
۲عشق را باده مرد افکن و پرزور بده
لای این باده به پیمانه ادراک انداز
۳حکمت و فلسفه کرده است گران خیز مرا
خضر من از سرم این بار گران پاک انداز
۴خرد از گرمی صهبا بگدازی نرسید
چارهٔ کار به آن غمزه چالاک انداز
۵بزم در کشمکش بیم و امید است هنوز
همه را بی خبر از گردش افلاک انداز
۶میتوان ریخت در آغوش خزان لاله و گل
خیز و بر شاخ کهن خون رگ تاک انداز
۷