«توبه آوردن زن رقاصهٔ عشوه فروش»
۱می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست
پیش صاحب نظران حور جنان چیزی نیست
۳هر چه از محکم و پاینده شناسی گذرد
کوه و صحرا و بر و بحر و کران چیزی نیست
۴دانش مغربیان فلسفه مشرقیان
همه بتخانه و در طوف بتان چیزی نیست
۵از خود اندیش و ازین بادیه ترسان مگذر
که تو هستی و وجود دو جهان چیزی نیست
۶در طریقی که به نوک مژه کاویدم من
منزل و قافله و ریگ روان چیزی نیست
۷بگذر از غیب که این وهم و گمان چیزی نیست
در جهان بودن و رستن ز جهان چیزی هست
۸آن بهشتی که خدائی بتو بخشد همه هیچ
تا جزای عمل تست جنان چیزی هست
۹راحت جان طلبی راحت جان چیزی نیست
در غم همنفسان اشک روان چیزی هست
۱۰چشم مخمور و نگاه غلط انداز و سرود
همه خوبست ولی خوشتر از آن چیزی هست
۱۱حسن رخسار دمی هست و دمی دیگر نیست
حسن کردار و خیالات خوشان چیزی هست
۱۲فرصت کشمکش مده این دل بیقرار را
یک دو شکن زیاده کن گیسوی تابدار را
۱۴از تو درون سینه ام برق تجلئی که من
با مه و مهر داده ام تلخی انتظار را
۱۵ذوق حضور در جهان رسم صنم گری نهاد
عشق فریب می دهد جان امیدوار را
۱۶تا به فراغ خاطری نغمهٔ تازه ئی زنم
باز به مرغزار ده طایر مرغزار را
۱۷طبع بلند دادهای بند ز پای من گشای
تا به پلاس تو دهم خلعت شهریار را
۱۸تیشه اگر به سنگ زد این چه مقام گفتوگوست
عشق به دوش میکشد این همه کوهسار را
۱۹