از تو مخلوقات من نالان چو نی
از تو ما را فرودین مانند دی
۲در جهان خوار و زبونم کرده ئی
نقش خود رنگین ز خونم کرده ئی
۳زنده حق از جلوهٔ سینای تست
مرگ من اندر ید بیضای تست
۴تکیه بر میثاق یزدان ابلهی است
بر مرادش راه رفتن گمرهی است
۵زهرها در بادهٔ گلفام اوست
اره و کرم و صلیب انعام اوست
۶جز دعاها نوح تدبیری نداشت
حرف آن بیچاره تأثیری نداشت
۷شهر را بگذار و در غاری نشین
هم به خیل نوریان صحبت گزین
۸از نگاهی کیمیا کن خاک را
از مناجاتی بسوز افلاک را
۹در کهستان چون کلیم آواره شو
نیم سوز آتش نظاره شو
۱۰لیکن از پیغمبری باید گذشت
از چنین ملا گری باید گذشت
۱۱کس میان ناکسان ناکس شود
فطرتش گر شعله باشد خس شود
۱۲تا نبوت از ولایت کمتر است
عشق را پیغمبری درد سر است
۱۳خیز و در کاشانهٔ وحدت نشین
ترک جلوت گوی و در خلوت نشین
۱۴نور دریای است ظلمت ساحلش
همچو من سیلی نزاد اندر دلش
۱۶اندرونم موجهای بیقرار
سیل را جز غارت ساحل چه کار
۱۷نقش بیرنگی که او را کس ندید
جز بخون اهرمن نتوان کشید
۱۸خویشتن را وانمودن زندگی است
ضرب خود را آزمودن زندگیست
۱۹از بلا ها پخته تر گردد خودی
تا خدا را پرده در گردد خودی
۲۰مرد حق بین جز بحق خود را ندید
لااله می گفت و در خون می تپید
۲۱عشق را در خون تپیدن آبروست
اره و چوب و رسن عیدین اوست
۲۲در ره حق هر چه پیش آید نکوست
مرحبا نامهربانیهای دوست
۲۳جلوهٔ حق چشم من تنها نخواست
حسن را بی انجمن دیدن خطاست
۲۴چیست خلوت درد و سوز و آرزوست
انجمن دید است و خلوت جستجو است
۲۵عشق در خلوت کلیم اللهی است
چون بجلوت می خرامد شاهی است
۲۶خلوت و جلوت کمال سوز و ساز
هر دو حالات و مقامات نیاز
۲۷چیست آن بگذشتن از دیر و کنشت
چیست این تنها نرفتن در بهشت
۲۸گرچه اندر خلوت و جلوت خداست
خلوت آغازست و جلوت انتهاست
۲۹گفته ئی پیغمبری درد سر است
عشق چون کامل شود آدم گر است
۳۰راه حق با کاروان رفتن خوش است
همچو جان اندر جهان رفتن خوش است
۳۱