ای ز خود پوشیده خود را بازیاب
در مسلمانی حرامست این حجاب
۱رمز دین مصطفی دانی که چیست
فاش دیدن خویش را شاهنشی است
۲چیست دین؟ دریافتن اسرار خویش
زندگی مرگ است بی دیدار خویش
۳آن مسلمانی که بیند خویش را
از جهانی برگزیند خویش را
۴از ضمیر کائنات آگاه اوست
تیغ لا موجود «الا الله» اوست
۵در مکان و لامکان غوغای او
نُه سپهر آواره در پهنای او
۶تا دلش سری ز اسرار خداست
حیف اگر از خویشتن ناآشناست
۷بندهٔ حق وارث پیغمبران
او نگنجد در جهان دیگران
۸تا جهانی دیگری پیدا کند
این جهان کهنه را برهم زند
۹زنده مرد از غیر حق دارد فراغ
از خودی اندر وجود او چراغ
۱۰پای او محکم به رزم خیر و شر
ذکر او شمشیر و فکر او سپر
۱۱صبحش از بانگی که برخیزد ز جان
نی ز نور آفتاب خاوران
۱۲فطرت او بی جهات اندر جهات
او حریم و در طوافش کائنات
۱۳ذرهای از گرد راهش آفتاب
شاهد آمد بر عروج او کتاب
۱۴فطرت او را گشاد از ملت است
چشم او روشن سواد از ملت است
۱۵اندکی گم شو به قرآن و خبر
باز ای نادان به خویش اندر نگر
۱۶در جهان آوارهای بیچارهای
وحدتی گم کردهای صد پارهای
۱۷بند غیر الله اندر پای تست
داغم از داغی که در سیمای تست
۱۸میر خیل! از مکر پنهانی بترس
از ضیاع روح افغانی بترس
۱۹ز آتش مردان حق میسوزمت
نکتهای از پیر روم آموزمت
۲۰«رزق از حق جو، مجو از زید و عَمر
مستی از حق جو، مجو از بنگ و خَمر
۲۱گل مخر گل را مخور گل را مجو
زانکه گِلخوار است دائم زرد رو
۲۲دل بجو تا جاودان باشی جوان
از تجلی چهرهات چون ارغوان
۲۳بنده باش و بر زمین رو چون سمند
چون جنازه نی که بر گردن برند»
۲۴شِکوه کم کن از سپهر لاجورد
جز به گرد آفتاب خود مگرد
۲۵از مقام ذوق و شوق آگاه شو
ذرهای؟ صیاد مهر و ماه شو
۲۶عالم موجود را اندازه کن
در جهان خود را بلند آوازه کن
۲۷برگ و ساز کائنات از وحدتست
اندرین عالم، حیات از وحدت است
۲۸درگذر از رنگ و بوهای کهن
پاک شو از آرزوهای کهن
۲۹این کهن سامان نیرزد با دو جو
نقشبند آرزوی تازه شو
۳۰زندگی بر آرزو دارد اساس
خویش را از آرزوی خود شناس
۳۱چشم و گوش و هوش، تیز از آرزو
مشت خاکی لاله خیز از آرزو
۳۲هر که تخم آرزو در دل نکِشت
پایمال دیگران چون سنگ و خشت
۳۳آرزو سرمایهٔ سلطان و میر
آرزو جام جهان بین فقیر
۳۴آب و گل را آرزو آدم کند
آرزو ما را ز خود محرم کند
۳۵چون شرر از خاک ما برمیجهد
ذره را پهنای گردون میدهد
۳۶پور آزر کعبه را تعمیر کرد
از نگاهی خاک را اکسیر کرد
۳۷تو خودی اندر بدن تعمیر کن
مشت خاک خویش را اکسیر کن
۳۸