طایری از تشنگی بیتاب بود
در تن او دم مثال موج دود
۱ریزه ی الماس در گلزار دید
تشنگی نظاره ی آب آفرید
۲از فریب ریزه ی خورشید تاب
مرغ نادان سنگ را پنداشت آب
۳مایه اندوز نم از گوهر نشد
زد برو منقار و کامش تر نشد
۴گفت الماس ای گرفتار هوس
تیز بر من کرده منقار هوس
۵قطره ی آبی نیم ساقی نیم
من برای دیگران باقی نیم
۶قصد آزارم کنی دیوانه ئی
از حیات خود نما بیگانه ئی
۷آب من منقار مرغان بشکند
آدمی را گوهر جان بشکند
۸طایر از الماس کام دل نیافت
روی خویش از ریزه ی تابنده تافت
۹حسرت اندر سینه اش آباد گشت
در گلوی او نوا فریاد گشت
۱۰قطره ی شبنم سر شاخ گلی
تافت مثل اشک چشم بلبلی
۱۱تاب او محو سپاس آفتاب
لرزه بر تن از هراس آفتاب
۱۲کوکب رم خوی گردون زاده ئی
یکدم از ذوق نمود استاده ئی
۱۳صد فریب از غنچه و گل خورده ئی
بهره ئی از زندگی نا برده ئی
۱۴مثل اشک عاشق دلداده ئی
زیب مژگانی چکید آماده ئی
۱۵مرغ مضطر زیر شاخ گل رسید
در دهانش قطره ی شبنم چکید
۱۶ای که می خواهی ز دشمن جان بری
از تو پرسم قطره ئی یا گوهری؟
۱۷چون ز سوز تشنگی طایر گداخت
از حیات دیگری سرمایه ساخت
۱۸قطره سخت اندام و گوهر خو نبود
ریزه ی الماس بود و او نبود
۱۹غافل از حفظ خودی یک دم مشو
ریزه ی الماس شو شبنم مشو
۲۰پخته فطرت صورت کهسار باش
حامل صد ابر دریا بار باش
۲۱خویش را دریاب از ایجاب خویش
سیم شو از بستن سیماب خویش
۲۲نغمه ئی پیدا کن از تار خودی
آشکارا ساز اسرار خودی
۲۳