سید هجویر مخدوم امم
مرقد او پیر سنجر را حرم
۱بند های کوهسار آسان گسیخت
در زمین هند تخم سجده ریخت
۲عهد فاروق از جمالش تازه شد
حق ز حرف او بلند آوازه شد
۳پاسبان عزت ام الکتاب
از نگاهش خانه ی باطل خراب
۴خاک پنجاب از دم او زنده گشت
صبح ما از مهر او تابنده گشت
۵عاشق و هم قاصد طیار عشق
از جبینش آشکار اسرار عشق
۶داستانی از کمالش سر کنم
گلشنی در غنچه ئی مضمر کنم
۷نوجوانی قامتش بالا چو سرو
وارد لاهور شد از شهر مرو
۸رفت پیش سید والا جناب
تا رباید ظلمتش را آفتاب
۹گفت «محصور صف اعداستم
درمیان سنگها میناستم
۱۰با من آموز ای شه گردون مکان
زندگی کردن میان دشمنان»
۱۱پیر دانائی که در ذاتش جمال
بسته پیمان محبت با جلال
۱۲گفت «ای نامحرم از راز حیات
غافل از انجام و آغاز حیات
۱۳فارغ از اندیشه ی اغیار شو
قوت خوابیده ئی بیدار شو
۱۴سنگ چون بر خود گمان شیشه کرد
شیشه گردید و شکستن پیشه کرد
۱۵ناتوان خود را اگر رهرو شمرد
نقد جان خویش با رهزن سپرد
۱۶تا کجا خود را شماری ماء و طین
از گل خود شعله ی طور آفرین
۱۷با عزیزان سرگران بودن چرا
شکوه سنج دشمنان بودن چرا
۱۸راست می گویم عدو هم یار تست
هستی او رونق بازار تست
۱۹هر که دانای مقامات خودی است
فضل حق داند اگر دشمن قوی است
۲۰کشت انسان را عدو باشد سحاب
ممکناتش را برانگیزد ز خواب
۲۱سنگ ره آبست اگر همت قویست
سیل را پست و بلند جاده چیست؟
۲۲سنگ ره گردد فسان تیغ عزم
قطع منزل امتحان تیغ عزم
۲۳مثل حیوان خوردن ، آسودن چسود
گر بخود محکم نه ئی بودن چسود
۲۴خویش را چون از خودی محکم کنی
تو اگر خواهی جهان برهم کنی
۲۵گر فنا خواهی ز خود آزاد شو
گر بقا خواهی بخود آباد شو
۲۶چیست مردن از خودی غافل شدن
تو چه پنداری فراق جان و تن
۲۷در خودی کن صورت یوسف ، مقام
از اسیری تا شهنشاهی خرام
۲۸از خودی اندیش و مرد کار شو
مرد حق شو حامل اسرار شو
۲۹شرح راز از داستانها می کنم
غنچه از زور نفس وا می کنم
۳۰«خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران»
۳۱