رومی آن عشق و محبت را دلیل
تشنه کامان را کلامش سلسبیل
۱گفت «آن شعری که آتش اندروست
اصل او از گرمی الله هوست
۲آن نوا گلشن کند خاشاک را
آن نوا برهم زند افلاک را
۳آن نوا بر حق گواهی میدهد
با فقیران پادشاهی میدهد
۴خون ازو اندر بدن سیار تر
قلب از روح الامین بیدار تر
۵ای بسا شاعر که از سحر هنر
رهزن قلب است و ابلیس نظر
۶شاعر هندی خدایش یار باد
جان او بی لذت گفتار باد
۷عشق را خنیاگری آموخته
با خلیلان آزری آموخته
۸حرف او چاویده و بی سوز و درد
مرد خوانند اهل درد او را نه مرد
۹زان نوای خوش که نشناسد مقام
خوشتر آن حرفی که گوئی در منام
۱۰فطرت شاعر سراپا جستجوست
خالق و پروردگار آرزوست
۱۱شاعر اندر سینهٔ ملت چو دل
ملتی بی شاعری انبار گل
۱۲سوز و مستی نقشبند عالمی است
شاعری بی سوز و مستی ماتمی است
۱۳شعر را مقصود اگر آدم گری است
شاعری هم وارث پیغمبری است»
۱۴گفتم از پیغمبری هم باز گوی
سر او با مرد محرم باز گوی
۱۵گفت «اقوام و ملل آیات اوست
عصر های ما ز مخلوقات اوست
۱۶از دم او ناطق آمد سنگ و خشت
ما همه مانند حاصل ، او چو کشت
۱۷پاک سازد استخوان و ریشه را
بال جبریلی دهد اندیشه را
۱۸های و هوی اندرون کائنات
از لب او نجم و نور و نازعات
۱۹آفتابش را زوالی نیست نیست
منکر او را کمالی نیست نیست
۲۰رحمت حق صحبت احرار او
قهر یزدان ضربت کرار او
۲۱گرچه باشی عقل کل از وی مرم
زانکه او بیند تن و جان را بهم
۲۲تیز تر نه پا به راه یرغمید
تا ببینی آنچه می بایست دید
۲۳کنده بر دیواری از سنگ قمر
چار طاسین نبوت را نگر»
۲۴شوق راه خویش داند بی دلیل
شوق پروازی ببال جبرئیل
۲۵شوق را راه دراز آمد دو گام
این مسافر خسته گردد از مقام
۲۶پا زدم مستانه سوی یرغمید
تا بلندیهای او آمد پدید
۲۷من چه گویم از شکوه آن مقام
هفت کوکب در طواف او مدام
۲۸فرشیان از نور او روشن ضمیر
عرشیان از سرمهٔ خاکش بصیر
۲۹حق مرا چشم و دل و گفتار داد
جستجوی عالم اسرار داد
۳۰پرده را بر گیرم از اسرار کل
با تو گویم از طواسین رسل
۳۱