از حقیقت باز بگشایم دری
با تو می گویم حدیث دیگری
۱گفت با الماس در معدن ، زغال
ای امین جلوه های لازوال
۲همدمیم و هست و بود ما یکیست
در جهان اصل وجود ما یکیست
۳من بکان میرم ز درد ناکسی
تو سر تاج شهنشاهان رسی
۴قدر من از بد گلی کمتر ز خاک
از جمال تو دل آئینه چاک
۵روشن از تاریکی من مجمر است
پس کمال جوهرم خاکستر است
۶پشت پا هر کس مرا بر سر زند
بر متاع هستیم اخگر زند
۷بر سروسامان من باید گریست
برگ و ساز هستیم دانی که چیست؟
۸موجه ی دودی بهم پیوسته ئی
مایه دار یک شرار جسته ئی
۹مثل انجم روی تو هم خوی تو
جلوه ها خیزد ز هر پهلوی تو
۱۰گاه نور دیده ی قیصر شوی
گاه زیب دسته ی خنجر شوی
۱۱گفت الماس ای رفیق نکته بین
تیره خاک از پختگی گردد نگین
۱۲تا به پیرامون خود در جنگ شد
پخته از پیکار مثل سنگ شد
۱۳پیکرم از پختگی ذوالنور شد
سینه ام از جلوه ها معمور شد
۱۴خوار گشتی از وجود خام خویش
سوختی از نرمی اندام خویش
۱۵فارغ از خوف و غم و وسواس باش
پخته مثل سنگ شو الماس باش
۱۶می شود از وی دو عالم مستنیر
هر که باشد سخت کوش و سختگیر
۱۷مشت خاکی اصل سنگ اسود است
کو سر از جیب حرم بیرون زد است
۱۸رتبه اش از طور بالا تر شد است
بوسه گاه اسود و احمر شد است
۱۹در صلابت آبروی زندگی است
ناتوانی ، ناکسی ناپختگی است
۲۰